مثنوی معنوی/مثال عالم هست نیستنما و عالم نیست هستنما
ظاهر
| نیست را بنمود هست و محتشم | هست را بنمود بر شکل عدم | |||||
| بحر را پوشید و کف کرد آشکار | باد را پوشید و بنمودت غبار | |||||
| چون منارهی خاک پیچان در هوا | خاک از خود چون برآید بر علا | |||||
| خاک را بینی به بالا ای علیل | باد را نی جز به تعریف دلیل | |||||
| کف همیبینی روانه هر طرف | کف بیدریا ندارد منصرف | |||||
| کف به حس بینی و دریا از دلیل | فکر پنهان آشکارا قال و قیل | |||||
| نفی را اثبات میپنداشتیم | دیدهی معدومبینی داشتیم | |||||
| دیدهای که اندر نعاسی شد پدید | کی تواند جز خیال و نیست دید | |||||
| لاجرم سرگشته گشتیم از ضلال | چون حقیقت شد نهان پیدا خیال | |||||
| این عدم را چون نشاند اندر نظر | چون نهان کرد آن حقیقت از بصر | |||||
| آفرین ای اوستاد سحرباف | که نمودی معرضان را درد صاف | |||||
| ساحران مهتاب پیمایند زود | پیش بازرگان و زر گیرند سود | |||||
| سیم بربایند زین گون پیچ پیچ | سیم از کف رفته و کرباس هیچ | |||||
| این جهان جادوست ما آن تاجریم | که ازو مهتاب پیموده خریم | |||||
| گز کند کرباس پانصد گز شتاب | ساحرانه او ز نور ماهتاب | |||||
| چون ستد او سیم عمرت ای رهی | سیم شد کرباس نی کیسه تهی | |||||
| قل اعوذت خواند باید کای احد | هین ز نفاثات افغان وز عقد | |||||
| میدمند اندر گره آن ساحرات | الغیاث المستغاث از برد و مات | |||||
| لیک بر خوان از زبان فعل نیز | که زبان قول سستست ای عزیز | |||||
| در زمانه مر ترا سه همرهاند | آن یکی وافی و این دو غدرمند | |||||
| آن یکی یاران و دیگر رخت و مال | وآن سوم وافیست و آن حسن الفعال | |||||
| مال ناید با تو بیرون از قصور | یار آید لیک آید تا به گور | |||||
| چون ترا روز اجل آید به پیش | یار گوید از زبان حال خویش | |||||
| تا بدینجا بیش همره نیستم | بر سر گورت زمانی بیستم | |||||
| فعل تو وافیست زو کن ملتحد | که در آید با تو در قعر لحد | |||||