مثنوی معنوی/متردد شدن در میان مذهبهای مخالف و بیرونشو و مخلص یافتن
ظاهر
| همچنانک هر کسی در معرفت | میکند موصوف غیبی را صفت | |||||
| فلسفی از نوع دیگر کرده شرح | باحثی مر گفت او را کرده جرح | |||||
| وآن دگر در هر دو طعنه میزند | وآن دگر از زرق جانی میکند | |||||
| هر یک از ره این نشانها زان دهند | تا گمان آید که ایشان زان دهاند | |||||
| این حقیقت دان نه حقاند این همه | نه به کلی گمرهانند این رمه | |||||
| زانک بی حق باطلی ناید پدید | قلب را ابله به بوی زر خرید | |||||
| گر نبودی در جهان نقدی روان | قلبها را خرج کردن کی توان | |||||
| تا نباشد راست کی باشد دروغ | آن دروغ از راست میگیرد فروغ | |||||
| بر امید راست کژ را میخرند | زهر در قندی رود آنگه خورند | |||||
| گر نباشد گندم محبوبنوش | چه برد گندمنمای جو فروش | |||||
| پس مگو کین جمله دمها باطلاند | باطلان بر بوی حق دام دلاند | |||||
| پس مگو جمله خیالست و ضلال | بیحقیقت نیست در عالم خیال | |||||
| حق شب قدرست در شبها نهان | تا کند جان هر شبی را امتحان | |||||
| نه همه شبها بود قدر ای جوان | نه همه شبها بود خالی از آن | |||||
| در میان دلقپوشان یک فقیر | امتحان کن وانک حقست آن بگیر | |||||
| ممن کیس ممیز کو که تا | باز داند حیزکان را از فتی | |||||
| گرنه معیوبات باشد در جهان | تاجران باشند جمله ابلهان | |||||
| پس بود کالاشناسی سخت سهل | چونک عیبی نیست چه نااهل و اهل | |||||
| ور همه عیبست دانش سود نیست | چون همه چوبست اینجا عود نیست | |||||
| آنک گوید جمله حقاند احمقیست | وانک گوید جمله باطل او شقیست | |||||
| تاجران انبیا کردند سود | تاجران رنگ و بو کور و کبود | |||||
| مینماید مار اندر چشم مال | هر دو چشم خویش را نیکو بمال | |||||
| منگر اندر غبطهی این بیع و سود | بنگر اندر خسر فرعون و ثمود | |||||
| اندرین گردون مکرر کن نظر | زانک حق فرمود ثم ارجع بصر | |||||