مثنوی معنوی/قصه‌ی یاری خواستن حلیمه از بتان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر چهارم مثنوی  از مولوی
(قصه‌ی یاری خواستن حلیمه از بتان چون عقیب فطام مصطفی را علیه‌السلام گم کرد و لرزیدن و سجده‌ی بتان و گواهی دادن ایشان بر عظمت کار مصطفی صلی‌الله علیه و سلم)
'


قصه‌ی راز حلیمه گویمتتا زداید داستان او غمت
مصطفی را چون ز شیر او باز کردبر کفش برداشت چون ریحان و ورد
می‌گریزانیدش از هر نیک و بدتا سپارد آن شهنشه را به جد
چون همی آورد امانت را ز بیمشد به کعبه و آمد او اندر حطیم
از هوا بشنید بانگی کای حطیمتافت بر تو آفتابی بس عظیم
ای حطیم امروز آید بر تو زودصد هزاران نور از خورشید جود
ای حطیم امروز آرد در تو رختمحتشم شاهی که پیک اوست بخت
ای حطیم امروز بی‌شک از نویمنزل جانهای بالایی شوی
جان پاکان طلب طلب و جوق جوقآیدت از هر نواحی مست شوق
گشت حیران آن حلیمه زان صدانه کسی در پیش نه سوی قفا
شش جهت خالی ز صورت وین نداشد پیاپی آن ندا را جان فدا
مصطفی را بر زمین بنهاد اوتا کند آن بانگ خوش را جست و جو
چشم می‌انداخت آن دم سو به سوکه کجا است این شه اسرارگو
کین چنین بانگ بلند از چپ و راستمی‌رسد یا رب رساننده کجاست
چون ندید او خیره و نومید شدجسم لرزان هم‌چو شاخ بید شد
باز آمد سوی آن طفل رشیدمصطفی را بر مکان خود ندید
حیرت اندر حیرت آمد بر دلشگشت بس تاریک از غم منزلش
سوی منزلها دوید و بانگ داشتکه کی بر دردانه‌ام غارت گماشت
مکیان گفتند ما را علم نیستما ندانستیم که آنجا کودکیست
ریخت چندان اشک و کرد او بس فغانکه ازو گریان شدند آن دیگران
سینه کوبان آن چنان بگریست خوشکه اختران گریان شدند از گریه‌اش