مثنوی معنوی/قصه‌ی فرزندان عزیر علیه‌السلام

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر چهارم مثنوی  از مولوی
(قصه‌ی فرزندان عزیر علیه‌السلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می‌گفتند خود مژده‌ای داد این بیهوش شدن چیست)
'


 هم‌چو پوران عزیز اندر گذرآمده پرسان ز احوال پدر 
 گشته ایشان پیر و باباشان جوانپس پدرشان پیش آمد ناگهان 
 پس بپرسیدند ازو کای ره‌گذراز عزیر ما عجب داری خبر 
 که کسی‌مان گفت که امروز آن سندبعد نومیدی ز بیرون می‌رسد 
 گفت آری بعد من خواهد رسیدآن یکی خوش شد چو این مژده شنید 
 بانگ می‌زد کای مبشر باش شادوان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد 
 که چه جای مژده است ای خیره‌سرکه در افتادیم در کان شکر 
 وهم را مژده‌ست و پیش عقل نقدز انک چشم وهم شد محجوب فقد 
 کافران را درد و ممن را بشیرلیک نقد حال در چشم بصیر 
 زانک عاشق در دم نقدست مستلاجرم از کفر و ایمان برترست 
 کفر و ایمان هر دو خود دربان اوستکوست مغز و کفر و دین او را دو پوست 
 کفر قشر خشک رو بر تافتهباز ایمان قشر لذت یافته 
 قشرهای خشک را جا آتش استقشر پیوسته به مغز جان خوش است 
 مغز خود از مرتبه‌ی خوش برترستبرترست از خوش که لذت گسترست 
 این سخن پایان ندارد باز گردتا برآرد موسیم از بحر گرد 
 درخور عقل عوام این گفته شداز سخن باقی آن بنهفته شد 
 زر عقلت ریزه است ای متهمبر قراضه مهر سکه چون نهم 
 عقل تو قسمت شده بر صد مهمبر هزاران آرزو و طم و رم 
 جمع باید کرد اجزا را به عشقتا شوی خوش چون سمرقند و دمشق 
 جو جوی چون جمع گردی ز اشتباهپس توان زد بر تو سکه‌ی پادشاه 
 ور ز مثقالی شوی افزون تو خاماز تو سازد شه یکی زرینه جام 
 پس برو هم نام و هم القاب شاهباشد و هم صورتش ای وصل خواه 
 تا که معشوقت بود هم نان هم آبهم چراغ و شاهد و نقل شراب 
 جمع کن خود را جماعت رحمتستتا توانم با تو گفتن آنچ هست 
 زانک گفتن از برای باوریستجان شرک از باوری حق بریست 
 جان قسمت گشته بر حشو فلکدر میان شصت سودا مشترک 
 پس خموشی به دهد او را ثبوتپس جواب احمقان آمد سکوت 
 این همی‌دانم ولی مستی تنمی‌گشاید بی‌مراد من دهن 
 آنچنان که از عطسه و از خامیازاین دهان گردد بناخواه تو باز