مثنوی معنوی/قصهی تیراندازی و ترسیدن او از سواری کی در بیشه میرفت
ظاهر
| یک سواری با سلاح و بس مهیب | میشد اندر بیشه بر اسپی نجیب | |||||
| تیراندازی بحکم او را بدید | پس ز خوف او کمان را در کشید | |||||
| تا زند تیری سوارش بانگ زد | من ضعیفم گرچه زفتستم جسد | |||||
| هان و هان منگر تو در زفتی من | که کمم در وقت جنگ از پیرزن | |||||
| گفت رو که نیک گفتی ورنه نیش | بر تو میانداختم از ترس خویش | |||||
| بس کسان را کلت پیگار کشت | بی رجولیت چنان تیغی به مشت | |||||
| گر بپوشی تو سلاح رستمان | رفت جانت چون نباشی مرد آن | |||||
| جان سپر کن تیغ بگذار ای پسر | هر که بی سر بود ازین شه برد سر | |||||
| آن سلاحت حیله و مکر توست | هم ز تو زایید و هم جان تو خست | |||||
| چون نکردی هیچ سودی زین حیل | ترک حیلت کن که پیش آید دول | |||||
| چون یکی لحظه نخوردی بر ز فن | ترک فن گو میطلب رب المنن | |||||
| چون مبارک نیست بر تو این علوم | خویشتن گولی کن و بگذر ز شوم | |||||
| چون ملایک گو که لا علم لنا | یا الهی غیر ما علمتنا | |||||