مثنوی معنوی/قصه‌ی باز پادشاه و کمپیر زن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر سوم مثنوی  از مولوی
(قصه‌ی باز پادشاه و کمپیر زن)
'


باز اسپیدی به کمپیری دهیاو ببرد ناخنش بهر بهی
ناخنی که اصل کارست و شکارکور کمپیری ببرد کوروار
که کجا بودست مادر که تراناخنان زین سان درازست ای کیا
ناخن و منقار و پرش را بریدوقت مهر این می‌کند زال پلید
چونک تتماجش دهد او کم خوردخشم گیرد مهرها را بر درد
که چنین تتماج پختم بهر توتو تکبر می‌نمایی و عتو
تو سزایی در همان رنج و بلانعمت و اقبال کی سازد ترا
آن تتماجش دهد کین را بگیرگر نمی‌خواهی که نوشی زان فطیر
آب تتماجش نگیرد طبع باززال بترنجد شود خشمش دراز
از غضب شربای سوزان بر سرشزن فرو ریزد شود کل مغفرش
اشک از آن چشمش فرو ریزد ز سوزیاد آرد لطف شاه دل‌فروز
زان دو چشم نازنین با دلالکه ز چهره‌ی شاد دارد صد کمال
چشم مازاغش شده پر زخم زاغچشم نیک از چشم بد با درد و داغ
چشم دریا بسطتی کز بسط اوهر دو عالم می‌نماید تار مو
گر هزاران چرخ در چشمش رودهم‌چو چشمه پیش قلزم گم شود
چشم بگذشته ازین محسوسهایافته از غیب‌بینی بوسها
خود نمی‌یابم یکی گوشی که مننکته‌ای گویم از آن چشم حسن
می‌چکید آن آب محمود جلیلمی‌ربودی قطره‌اش را جبرئیل
تا بمالد در پر و منقال خویشگر دهد دستوریش آن خوب کیش
باز گوید خشم کمپیر ار فروختفر و نور و علم و صبرم را نسوخت
باز جانم باز صد صورت تندزخم بر ناقه نه بر صالح زند
صالح از یک‌دم که آرد با شکوهصد چنان ناقه بزاید متن کوه
دل همی گوید خموش و هوش دارورنه درانید غیرت پود و تار
غیرتش را هست صد حلم نهانورنه سوزیدی به یک دم صد جهان
نخوت شاهی گرفتش جای پندتا دل خود را ز بند پند کند
که کنم بار رای هامان مشورتکوست پشت ملک و قطب مقدرت
مصطفی را رای‌زن صدیق ربرای‌زن بوجهل را شد بولهب
عرق جنسیت چنانش جذب کردکان نصیحتها به پیشش گشت سرد
جنس سوی جنس صد پره پردبر خیالش بندها را بر درد