مثنوی معنوی/قصهی ایاز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستین و گمان آمدن خواجه تاشانس را کی او را در آن حجره دفینه است به سبب محکمی در و گرانی قفل
ظاهر
| آن ایاز از زیرکی انگیخته | پوستین و چارقش آویخته | |||||
| میرود هر روز در حجرهی خلا | چارقت اینست منگر درعلا | |||||
| شاه را گفتند او را حجرهایست | اندر آنجا زر و سیم و خمرهایست | |||||
| راه میندهد کسی را اندرو | بسته میدارد همیشه آن در او | |||||
| شاه فرمود ای عجب آن بنده را | چیست خود پنهان و پوشیده ز ما | |||||
| پس اشارت کرد میری را که رو | نیمشب بگشای و اندر حجره شو | |||||
| هر چه یابی مر ترا یغماش کن | سر او را بر ندیمان فاش کن | |||||
| با چنین اکرام و لطف بیعدد | از لیمی سیم و زر پنهان کند | |||||
| مینماید او وفا و عشق و جوش | وانگه او گندمنمای جوفروش | |||||
| هر که اندر عشق یابد زندگی | کفر باشد پیش او جز بندگی | |||||
| نیمشب آن میر با سی معتمد | در گشاد حجرهی او رای زد | |||||
| مشعله بر کرده چندین پهلوان | جانب حجره روانه شادمان | |||||
| که امر سلطانست بر حجره زنیم | هر یکی همیان زر در کش کنیم | |||||
| آن یکی میگفت هی چه جای زر | از عقیق و لعل گوی و از گهر | |||||
| خاص خاص مخزن سلطان ویست | بلک اکنون شاه را خود جان ویست | |||||
| چه محل دارد به پیش این عشیق | لعل و یاقوت و زمرد یا عقیق | |||||
| شاه را بر وی نبودی بد گمان | تسخری میکرد بهر امتحان | |||||
| پاک میدانستش از هر غش و غل | باز از وهمش همیلرزید دل | |||||
| که مبادا کین بود خسته شود | من نخواهم که برو خجلت رود | |||||
| این نکردست او و گر کرد او رواست | هر چه خواهد گو بکن محبوب ماست | |||||
| هر چه محبوبم کند من کردهام | او منم من او چه گر در پردهام | |||||
| باز گفتی دور از آن خو و خصال | این چنین تخلیط ژاژست و خیال | |||||
| از ایاز این خود محالست و بعید | کو یکی دریاست قعرش ناپدید | |||||
| هفت دریا اندرو یک قطرهای | جملهی هستی ز موجش چکرهای | |||||
| جمله پاکیها از آن دریا برند | قطرههااش یک به یک میناگرند | |||||
| شاه شاهانست و بلک شاهساز | وز برای چشم بد نامش ایاز | |||||
| چشمهای نیک هم بر وی به دست | از ره غیرت که حسنش بیحدست | |||||
| یک دهان خواهم به پهنای فلک | تا بگویم وصف آن رشک ملک | |||||
| ور دهان یابم چنین و صد چنین | تنگ آید در فغان این حنین | |||||
| این قدر گر هم نگویم ای سند | شیشهی دل از ضعیفی بشکند | |||||
| شیشهی دل را چو نازک دیدهام | بهر تسکین بس قبا بدریدهام | |||||
| من سر هر ماه سه روز ای صنم | بیگمان باید که دیوانه شوم | |||||
| هین که امروز اول سه روزه است | روز پیروزست نه پیروزه است | |||||
| هر دلی که اندر غم شه میبود | دم به دم او را سر مه میبود | |||||
| قصهی محمود و اوصاف ایاز | چون شدم دیوانه رفت اکنون ز ساز | |||||