مثنوی معنوی/قصد کردن غزان بکشتن یک مردی تا آن دگر بترسد
ظاهر
| آن غزان ترک خونریز آمدند | بهر یغما بر دهی ناگه زدند | |||||
| دو کس از اعیان آن ده یافتند | در هلاک آن یکی بشتافتند | |||||
| دست بستندش که قربانش کنند | گفت ای شاهان و ارکان بلند | |||||
| در چه مرگم چرا میافکنید | از چه آخر تشنهی خون منید | |||||
| چیست حکمت چه غرض در کشتنم | چون چنین درویشم و عریانتنم | |||||
| گفت تا هیبت برین یارت زند | تا بترسد او و زر پیدا کند | |||||
| گفت آخر او ز من مسکینترست | گفت قاصد کرده است او را زرست | |||||
| گفت چون وهمست ما هر دو یکیم | در مقام احتمال و در شکیم | |||||
| خود ورا بکشید اول ای شهان | تا بترسم من دهم زر را نشان | |||||
| پس کرمهای الهی بین که ما | آمدیم آخر زمان در انتها | |||||
| آخرین قرنها پیش از قرون | در حدیثست آخرون السابقون | |||||
| تا هلاک قوم نوح و قوم هود | عارض رحمت بجان ما نمود | |||||
| کشت ایشان را که ما ترسیم ازو | ور خود این بر عکس کردی وای تو | |||||