مثنوی معنوی/فسخ عزایم و نقضها جهت با خبر کردن آدمی را
ظاهر
| عزمها و قصدها در ماجرا | گاه گاهی راست میآید ترا | |||||
| تا به طمع آن دلت نیت کند | بار دیگر نیتت را بشکند | |||||
| ور بکلی بیمرادت داشتی | دل شدی نومید امل کی کاشتی | |||||
| ور بکاریدی امل از عوریش | کی شدی پیدا برو مقهوریش | |||||
| عاشقان از بیمرادیهای خویش | باخبر گشتند از مولای خویش | |||||
| بیمرادی شد قلاوز بهشت | حفت الجنه شنو ای خوش سرشت | |||||
| که مراداتت همه اشکستهپاست | پس کسی باشد که کام او رواست | |||||
| پس شدند اشکستهاش آن صادقان | لیک کو خود آن شکست عاشقان | |||||
| عاقلان اشکستهاش از اضطرار | عاشقان اشکسته با صد اختیار | |||||
| عاقلانش بندگان بندیاند | عاشقانش شکری و قندیاند | |||||
| ائتیا کرها مهار عاقلان | ائتیا طوعا بهار بیدلان | |||||