مثنوی معنوی/فریفتن منافقان پیغامبر را علیه السلام تا به مسجد ضرارش برند
ظاهر
| بر رسول حق فسونها خواندند | رخش دستان و حیل میراندند | |||||
| آن رسول مهربان رحمکیش | جز تبسم جز بلی ناورد پیش | |||||
| شکرهای آن جماعت یاد کرد | در اجابت قاصدان را شاد کرد | |||||
| مینمود آن مکر ایشان پیش او | یک به یک زان سان که اندر شیر مو | |||||
| موی را نادیده میکرد آن لطیف | شیر را شاباش میگفت آن ظریف | |||||
| صد هزاران موی مکر و دمدمه | چشم خوابانید آن دم زان همه | |||||
| راست میفرمود آن بحر کرم | بر شما من از شما مشفقترم | |||||
| من نشسته بر کنار آتشی | با فروغ و شعلهی بس ناخوشی | |||||
| همچو پروانه شما آن سو دوان | هر دو دست من شده پروانهران | |||||
| چون بر آن شد تا روان گردد رسول | غیرت حق بانگ زد مشنو ز غول | |||||
| کین خبیثان مکر و حیلت کردهاند | جمله مقلوبست آنچ آوردهاند | |||||
| قصد ایشان جز سیهرویی نبود | خیر دین کی جست ترسا و جهود | |||||
| مسجدی بر جسر دوزخ ساختند | با خدا نرد دغاها باختند | |||||
| قصدشان تفریق اصحاب رسول | فضل حق را کی شناسد هر فضول | |||||
| تا جهودی را ز شام اینجا کشند | که بوعظ او جهودان سرخوشند | |||||
| گفت پیغامبر که آری لیک ما | بر سر راهیم و بر عزم غزا | |||||
| زین سفر چون باز گردم آنگهان | سوی آن مسجد روان گردم روان | |||||
| دفعشان گفت و به سوی غزو تاخت | با دغایان از دغا نردی بباخت | |||||
| چون بیامد از غزا باز آمدند | چنگ اندر وعدهی ماضی زدند | |||||
| گفت حقش ای پیمبر فاش گو | عذر را ور جنگ باشد باش گو | |||||
| گفتشان بس بد درون و دشمنید | تا نگویم رازهاتان تن زنید | |||||
| چون نشانی چند از اسرارشان | در بیان آورد بد شد کارشان | |||||
| قاصدان زو باز گشتند آن زمان | حاش لله حاش لله دمزنان | |||||
| هر منافق مصحفی زیر بغل | سوی پیغامبر بیاورد از دغل | |||||
| بهر سوگندان که ایمان جنتیست | زانک سوگند آن کژان را سنتیست | |||||
| چون ندارد مرد کژ در دین وفا | هر زمانی بشکند سوگند را | |||||
| راستان را حاجت سوگند نیست | زانک ایشان را دو چشم روشنیست | |||||
| نقض میثاق و عهود از احمقیست | حفظ ایمان و وفاکار تقیست | |||||
| گفت پیغامبر که سوگند شما | راست گیرم یا که سوگند خدا | |||||
| باز سوگندی دگر خوردند قوم | مصحف اندر دست و بر لب مهر صوم | |||||
| که بحق این کلام پاک راست | کان بنای مسجد از بهر خداست | |||||
| اندر آنجا هیچ حیله و مکر نیست | اندر آنجا ذکر و صدق و یاربیست | |||||
| گفت پیغامبر که آواز خدا | میرسد در گوش من همچون صدا | |||||
| مهر بر گوش شما بنهاد حق | تا به آواز خدا نارد سبق | |||||
| نک صریح آواز حق میآیدم | همچو صاف از درد میپالایدم | |||||
| همچنانک موسی از سوی درخت | بانگ حق بشنید کای مسعودبخت | |||||
| از درخت انی انا الله میشنید | با کلام انوار میآمد پدید | |||||
| چون ز نور وحی در میماندند | باز نو سوگندها میخواندند | |||||
| چون خدا سوگند را خواند سپر | کی نهد اسپر ز کف پیگارگر | |||||
| باز پیغامبر به تکذیب صریح | قد کذبتم گفت با ایشان فصیح | |||||