مثنوی معنوی/ظاهر شدن فضل و زیرکی لقمان پیش امتحان کنندگان
ظاهر
| هر طعامی کوریدندی بوی | کس سوی لقمان فرستادی ز پی | |||||
| تا که لقمان دست سوی آن برد | قاصدا تا خواجه پسخوردش خورد | |||||
| سر او خوردی و شور انگیختی | هر طعامی کو نخوردی ریختی | |||||
| ور بخوردی بی دل و بی اشتها | این بود پیوندی بی انتها | |||||
| خربزه آورده بودند ارمغان | گفت رو فرزند لقمان را بخوان | |||||
| چون برید و داد او را یک برین | همچو شکر خوردش و چون انگبین | |||||
| از خوشی که خورد داد او را دوم | تا رسید آن گرچها تا هفدهم | |||||
| ماند گرچی گفت این را من خورم | تا چه شیرین خربزهست این بنگرم | |||||
| او چنین خوش میخورد کز ذوق او | طبعها شد مشتهی و لقمهجو | |||||
| چون بخورد از تلخیش آتش فروخت | هم زبان کرد آبله هم حلق سوخت | |||||
| ساعتی بیخود شد از تلخی آن | بعد از آن گفتش که ای جان و جهان | |||||
| نوش چون کردی تو چندین زهر را | لطف چون انگاشتی این قهر را | |||||
| این چه صبرست این صبوری ازچه روست | یا مگر پیش تو این جانت عدوست | |||||
| چون نیاوردی به حیلت حجتی | که مرا عذریست بس کن ساعتی | |||||
| گفت من از دست نعمتبخش تو | خوردهام چندان که از شرمم دوتو | |||||
| شرمم آمد که یکی تلخ از کفت | من ننوشم ای تو صاحبمعرفت | |||||
| چون همه اجزام از انعام تو | رستهاند و غرق دانه و دام تو | |||||
| گر ز یک تلخی کنم فریاد و داد | خاک صد ره بر سر اجزام باد | |||||
| لذت دست شکربخشت بداشت | اندرین بطیخ تلخی کی گذاشت | |||||
| از محبت تلخها شیرین شود | از محبت مسها زرین شود | |||||
| از محبت دردها صافی شود | از محبت دردها شافی شود | |||||
| از محبت مرده زنده میکنند | از محبت شاه بنده میکنند | |||||
| این محبت هم نتیجهی دانشست | کی گزافه بر چنین تختی نشست | |||||
| دانش ناقص کجا این عشق زاد | عشق زاید ناقص اما بر جماد | |||||
| بر جمادی رنگ مطلوبی چو دید | از صفیری بانگ محبوبی شنید | |||||
| دانش ناقص نداند فرق را | لاجرم خورشید داند برق را | |||||
| چونک ملعون خواند ناقص را رسول | بود در تاویل نقصان عقول | |||||
| زانک ناقصتن بود مرحوم رحم | نیست بر مرحوم لایق لعن و زخم | |||||
| نقص عقلست آن که بد رنجوریست | موجب لعنت سزای دوریست | |||||
| زانک تکمیل خردها دور نیست | لیک تکمیل بدن مقدور نیست | |||||
| کفر و فرعونی هر گبر بعید | جمله از نقصان عقل آمد پدید | |||||
| بهر نقصان بدن آمد فرج | در نبی که ما علی الاعمی حرج | |||||
| برق آفل باشد و بس بی وفا | آفل از باقی ندانی بی صفا | |||||
| برق خندد بر کی میخندد بگو | بر کسی که دل نهد بر نور او | |||||
| نورهای چرخ ببریدهپیست | آن چو لا شرقی و لا غربی کیست | |||||
| برق را خو یخطف الابصار دان | نور باقی را همه انصار دان | |||||
| بر کف دریا فرس را راندن | نامهای در نور برقی خواندن | |||||
| از حریصی عاقبت نادیدنست | بر دل و بر عقل خود خندیدنست | |||||
| عاقبت بینست عقل از خاصیت | نفس باشد کو نبیند عاقبت | |||||
| عقل کو مغلوب نفس او نفس شد | مشتری مات زحل شد نحس شد | |||||
| هم درین نحسی بگردان این نظر | در کسی که کرد نحست در نگر | |||||
| آن نظر که بنگرد این جر و مد | او ز نحسی سوی سعدی نقب زد | |||||
| زان همیگرداندت حالی به حال | ضد به ضد پیداکنان در انتقال | |||||
| تا که خوفت زاید از ذات الشمال | لذت ذات الیمین یرجی الرجال | |||||
| تا دو پر باشی که مرغ یک پره | عاجز آید از پریدن ای سره | |||||
| یا رها کن تا نیایم در کلام | یا بده دستور تا گویم تمام | |||||
| ورنه این خواهی نه آن فرمان تراست | کس چه داند مر ترا مقصد کجاست | |||||
| جان ابراهیم باید تا به نور | بیند اندر نار فردوس و قصور | |||||
| پایه پایه بر رود بر ماه و خور | تا نماند همچو حلقه بند در | |||||
| چون خلیل از آسمان هفتمین | بگذرد که لا احب الافلین | |||||
| این جهان تن غلطانداز شد | جز مر آن را کو ز شهوت باز شد | |||||