مثنوی معنوی/روان گشتن شاهزادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولایت چین
ظاهر
| این بگفتند و روان گشتند زود | هر چه بود ای یار من آن لحظه بود | |||||
| صبر بگزیدند و صدیقین شدند | بعد از آن سوی بلاد چین شدند | |||||
| والدین و ملک را بگذاشتند | راه معشوق نهان بر داشتند | |||||
| همچو ابراهیم ادهم از سریر | عشقشان بیپا و سر کرد و فقیر | |||||
| یا چو ابراهیم مرسل سرخوشی | خویش را افکند اندر آتشی | |||||
| یا چو اسمعیل صبار مجید | پیش عشق و خنجرش حلقی کشید | |||||