مثنوی معنوی/رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع
ظاهر
| این سخن پایان ندارد آن فریق | بر گرفتند از پی آن دز طریق | |||||
| بر درخت گندم منهی زدند | از طویلهی مخلصان بیرون شدند | |||||
| چون شدند از منع و نهیش گرمتر | سوی آن قلعه بر آوردند سر | |||||
| بر ستیز قول شاه مجتبی | تا به قلعهی صبرسوز هشربا | |||||
| آمدند از رغم عقل پندتوز | در شب تاریک بر گشته ز روز | |||||
| اندر آن قلعهی خوش ذات الصور | پنج در در بحر و پنجی سوی بر | |||||
| پنج از آن چون حس به سوی رنگ و بو | پنج از آن چون حس باطن رازجو | |||||
| زان هزاران صورت و نقش و نگار | میشدند از سو به سو خوش بیقرار | |||||
| زین قدحهای صور کمباش مست | تا نگردی بتتراش و بتپرست | |||||
| از قدحهای صور بگذر مهایست | باده در جامست لیک از جام نیست | |||||
| سوی بادهبخش بگشا پهن فم | چون رسد باده نیاید جام کم | |||||
| آدما معنی دلبندم بجوی | ترک قشر و صورت گندم بگوی | |||||
| چونک ریگی آرد شد بهر خلیل | دانک معزولست گندم ای نبیل | |||||
| صورت از بیصورت آید در وجود | همچنانک از آتشی زادست دود | |||||
| کمترین عیب مصور در خصال | چون پیاپی بینیش آید ملال | |||||
| حیرت محض آردت بیصورتی | زاده صد گون آلت از بیآلتی | |||||
| بی ز دستی دستها بافد همی | جان جان سازد مصور آدمی | |||||
| آنچنان که اندر دل از هجر و وصال | میشود بافیده گوناگون خیال | |||||
| هیچ ماند این مثر با اثر | هیچ ماند بانگ و نوحه با ضرر | |||||
| نوحه را صورت ضرر بیصورتست | دست خایند از ضرر کش نیست دست | |||||
| این مثل نالایقست ای مستدل | حیلهی تفهیم را جهد المقل | |||||
| صنع بیصورت بکارد صورتی | تن بروید با حواس و آلتی | |||||
| تا چه صورت باشد آن بر وفق خود | اندر آرد جسم را در نیک و بد | |||||
| صورت نعمت بود شاکر شود | صورت مهلت بود صابر شود | |||||
| صورت رحمی بود بالان شود | صورت زخمی بود نالان شود | |||||
| صورت شهری بود گیرد سفر | صورت تیری بود گیرد سپر | |||||
| صورت خوبان بود عشرت کند | صورت غیبی بود خلوت کند | |||||
| صورت محتاجی آرد سوی کسب | صورت بازو وری آرد به غصب | |||||
| این ز حد و اندازهها باشد برون | داعی فعل از خیال گونهگون | |||||
| بینهایت کیشها و پیشهها | جمله ظل صورت اندیشهها | |||||
| بر لب بام ایستاده قوم خوش | هر یکی را بر زمین بین سایهاش | |||||
| صورت فکرست بر بام مشید | وآن عمل چون سایه بر ارکان پدید | |||||
| فعل بر ارکان و فکرت مکتتم | لیک در تاثیر و وصلت دو به هم | |||||
| آن صور در بزم کز جام خوشیست | فایدهی او بیخودی و بیهشیست | |||||
| صورت مرد و زن و لعب و جماع | فایدهش بیهوشی وقت وقاع | |||||
| صورت نان و نمک کان نعمتست | فایدهش آن قوت بیصورتست | |||||
| در مصاف آن صورت تیغ و سپر | فایدهش بیصورتی یعنی ظفر | |||||
| مدرسه و تعلیق و صورتهای وی | چون به دانش متصل شد گشت طی | |||||
| این صور چون بندهی بیصورتند | پس چرا در نفی صاحبنعمتند | |||||
| این صور دارد ز بیصورت وجود | چیست پس بر موجد خویشش جحود | |||||
| خود ازو یابد ظهور انکار او | نیست غیر عکس خود این کار او | |||||
| صورت دیوار و سقف هر مکان | سایهی اندیشهی معمار دان | |||||
| گرچه خود اندر محل افتکار | نیست سنگ و چوب و خشتی آشکار | |||||
| فاعل مطلق یقین بیصورتست | صورت اندر دست او چون آلتست | |||||
| گه گه آن بیصورت از کتم عدم | مر صور را رو نماید از کرم | |||||
| تا مدد گیرد ازو هر صورتی | از کمال و از جمال و قدرتی | |||||
| باز بیصورت چو پنهان کرد رو | آمدند از بهر کد در رنگ و بو | |||||
| صورتی از صورت دیگر کمال | گر بجوید باشد آن عین ضلال | |||||
| پس چه عرضه میکنی ای بیگهر | احتیاج خود به محتاجی دگر | |||||
| چون صور بندهست بر یزدان مگو | ظن مبر صورت به تشبیهش مجو | |||||
| در تضرع جوی و در افنای خویش | کز تفکر جز صور ناید به پیش | |||||
| ور ز غیر صورتت نبود فره | صورتی کان بیتو زاید در تو به | |||||
| صورت شهری که آنجا میروی | ذوق بیصورت کشیدت ای روی | |||||
| پس به معنی میروی تا لامکان | که خوشی غیر مکانست و زمان | |||||
| صورت یاری که سوی او شوی | از برای مونسیاش میروی | |||||
| پس بمعنی سوی بیصورت شدی | گرچه زان مقصود غافل آمدی | |||||
| پس حقیقت حق بود معبود کل | کز پی ذوقست سیران سبل | |||||
| لیک بعضی رو سوی دم کردهاند | گرچه سر اصلست سر گم کردهاند | |||||
| لیک آن سر پیش این ضالان گم | میدهد داد سری از راه دم | |||||
| آن ز سر مییابد آن داد این ز دم | قوم دیگر پا و سر کردند گم | |||||
| چونک گم شد جمله جمله یافتند | از کم آمد سوی کل بشتافتند | |||||