مثنوی معنوی/رفتن مصطفی علیه السلام به عیادت صحابی و بیان فایدهی عیادت
ظاهر
| از صحابه خواجهای بیمار شد | واندر آن بیماریش چون تار شد | |||||
| مصطفی آمد عیادت سوی او | چون همه لطف و کرم بد خوی او | |||||
| در عیادت رفتن تو فایدهست | فایدهی آن باز با تو عایدهست | |||||
| فایدهی اول که آن شخص علیل | بوک قطبی باشد و شاه جلیل | |||||
| چون دو چشم دل نداری ای عنود | که نمیدانی تو هیزم را ز عود | |||||
| چونک گنجی هست در عالم مرنج | هیچ ویران را مدان خالی ز گنج | |||||
| قصد هر درویش میکن از گزاف | چون نشان یابی بجد میکن طواف | |||||
| چون ترا آن چشم باطنبین نبود | گنج میپندار اندر هر وجود | |||||
| ور نباشد قطب یار ره بود | شه نباشد فارس اسپه بود | |||||
| پس صلهی یاران ره لازم شمار | هر که باشد گر پیاده گر سوار | |||||
| ور عدو باشد همین احسان نکوست | که باحسان بس عدو گشتست دوست | |||||
| ور نگردد دوست کینش کم شود | زانک احسان کینه را مرهم شود | |||||
| بس فواید هست غیر این ولیک | از درازی خایفم ای یار نیک | |||||
| حاصل این آمد که یار جمع باش | همچو بتگر از حجر یاری تراش | |||||
| زانک انبوهی و جمع کاروان | رهزنان را بشکند پشت و سنان | |||||