مثنوی معنوی/رد کردن معشوقه عذر عاشق را

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر چهارم مثنوی  از مولوی
(رد کردن معشوقه عذر عاشق را و تلبیس او را در روی او مالیدن)
'


 در جوابش بر گشاد آن یار لبکز سوی ما روز سوی تست شب 
 حیله‌های تیره اندر داوریپیش بینایان چرا می‌آوری 
 هر چه در دل داری از مکر و رموزپیش ما رسواست و پیدا هم‌چو روز 
 گر بپوشیمش ز بنده‌پروریتو چرا بی‌رویی از حد می‌بری 
 از پدر آموز که آدم در گناهخوش فرود آمد به سوی پایگاه 
 چون بدید آن عالم الاسرار رابر دو پا استاد استغفار را 
 بر سر خاکستر انده نشستاز بهانه شاخ تا شاخی نجست 
 ربنا انا ظلمنا گفت و بسچونک جانداران بدید از پیش و پس 
 دید جانداران پنهان هم‌چو جاندورباش هر یکی تا آسمان 
 که هلا پیش سلیمان مور باشتا بنشکافد ترا این دورباش 
 جز مقام راستی یک دم مه‌ایستهیچ لالا مرد را چون چشم نیست 
 کور اگر از پند پالوده شودهر دمی او باز آلوده شود 
 آدما تو نیستی کور از نظرلیک اذا جاء القضا عمی البصر 
 عمرها باید به نادر گاه‌گاهتا که بینا از قضا افتد به چاه 
 کور را خود این قضا همراه اوستکه مرورا اوفتادن طبع و خوست 
 در حدث افتد نداند بوی چیستاز منست این بوی یا ز آلودگیست 
 ور کسی بر وی کند مشکی نثارهم ز خود داند نه از احسان یار 
 پس دو چشم روشن ای صاحب‌نظرمر ترا صد مادرست و صد پدر 
 خاصه چشم دل آن هفتاد توستوین دو چشم حس خوشه‌چین اوست 
 ای دریغا ره‌زنان بنشسته‌اندصد گره زیر زبانم بسته‌اند 
 پای‌بسته چون رود خوش راهواربس گران بندیست این معذور دار 
 این سخن اشکسته می‌آید دلاکین سخن درست غیرت آسیا 
 در اگر چه خرد و اشکسته شودتوتیای دیده‌ی خسته شود 
 ای در از اشکست خود بر سر مزنکز شکستن روشنی خواهی شدن 
 همچنین اشکسته بسته گفتنیستحق کند آخر درستش کو غنیست 
 گندم ار بشکست و از هم در سکستبر دکان آمد که نک نان درست 
 تو هم ای عاشق چو جرمت گشت فاشآب و روغن ترک کن اشکسته باش 
 آنک فرزندان خاص آدم‌اندنفحه‌ی انا ظلمنا می‌دمند 
 حاجت خود عرضه کن حجت مگوهم‌چو ابلیس لعین سخت‌رو 
 سخت‌رویی گر ورا شد عیب‌پوشدر ستیز و سخت‌رویی رو بکوش 
 آن ابوجهل از پیمبر معجزیخواست هم‌چون کینه‌ور ترکی غزی 
 لیک آن صدیق حق معجز نخواستگفت این رو خود نگوید جز که راست 
 کی رسد هم‌چون توی را کز منیامتحان هم‌چو من یاری کنی