مثنوی معنوی/رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریز
ظاهر
| آن غریب ممتحن از بیم وام | در ره آمد سوی آن دارالسلام | |||||
| شد سوی تبریز و کوی گلستان | خفته اومیدش فراز گل ستان | |||||
| زد ز دارالملک تبریز سنی | بر امیدش روشنی بر روشنی | |||||
| جانش خندان شد از آن روضهی رجال | از نسیم یوسف و مصر وصال | |||||
| گفت یا حادی انخ لی ناقتی | جاء اسعادی و طارت فاقتی | |||||
| ابرکی یا ناقتی طاب الامور | ان تبریزا مناخات الصدور | |||||
| اسرحی یا ناقتی حول الریاض | ان تبریزا لنا نعم المفاض | |||||
| ساربانا بار بگشا ز اشتران | شهر تبریزست و کوی گلستان | |||||
| فر فردوسیست این پالیز را | شعشعهی عرشیست این تبریز را | |||||
| هر زمانی نور روحانگیز جان | از فراز عرش بر تبریزیان | |||||
| چون وثاق محتسب جست آن غریب | خلق گفتندش که بگذشت آن حبیب | |||||
| او پریر از دار دنیا نقل کرد | مرد و زن از واقعهی او رویزرد | |||||
| رفت آن طاوس عرشی سوی عرش | چون رسید از هاتفانش بوی عرش | |||||
| سایهاش گرچه پناه خلق بود | در نوردید آفتابش زود زود | |||||
| راند او کشتی ازین ساحل پریر | گشته بود آن خواجه زین غمخانه سیر | |||||
| نعرهای زد مرد و بیهوش اوفتاد | گوییا او نیز در پی جان بداد | |||||
| پس گلاب و آب بر رویش زدند | همرهان بر حالتش گریان شدند | |||||
| تا به شب بیخویش بود و بعد از آن | نیم مرده بازگشت از غیب جان | |||||