مثنوی معنوی/دوم بار آمدن روبه بر این خر گریخته تا باز بفریبدش
ظاهر
| پس بیامد زود روبه سوی خر | گفت خر از چون تو یاری الحذر | |||||
| ناجوامردا چه کردم من ترا | که به پیش اژدها بردی مرا | |||||
| موجب کین تو با جانم چه بود | غیر خبث جوهر تو ای عنود | |||||
| همچو کزدم کو گزد پای فتی | نارسیده از وی او را زحمتی | |||||
| یا چو دیوی کو عدوی جان ماست | نارسیده زحمتش از ما و کاست | |||||
| بلک طبعا خصم جان آدمیست | از هلاک آدمی در خرمیست | |||||
| از پی هر آدمی او نسکلد | خو و طبع زشت خود او کی هلد | |||||
| زانک خبث ذات او بیموجبی | هست سوی ظلم و عدوان جاذبی | |||||
| هر زمان خواند ترا تا خرگهی | که در اندازد ترا اندر چهی | |||||
| که فلان جا حوض آبست و عیون | تا در اندازد به حوضت سرنگون | |||||
| آدمی را با همه وحی و نظر | اندر افکند آن لعین در شور و شر | |||||
| بیگناهی بیگزند سابقی | که رسد او را ز آدم ناحقی | |||||
| گفت روبه آن طلسم سحر بود | که ترا در چشم آن شیری نمود | |||||
| ورنه من از تو به تن مسکینترم | که شب و روز اندر آنجا میچرم | |||||
| گرنه زان گونه طلسمی ساختی | هر شکمخواری بدانجا تاختی | |||||
| یک جهان بینوا پر پیل و ارج | بیطلسمی کی بماندی سبز مرج | |||||
| من ترا خود خواستم گفتن به درس | که چنان هولی اگر بینی مترس | |||||
| لیک رفت از یاد علم آموزیت | که بدم مستغرق دلسوزیت | |||||
| دیدمت در جوع کلب و بینوا | میشتابیدم که آیی تا دوا | |||||
| ورنه با تو گفتمی شرح طلسم | که آن خیالی مینماید نیست جسم | |||||