مثنوی معنوی/دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردن
ظاهر
| گفت خیاطیست نامش پور شش | اندرین چستی و دزدی خلقکش | |||||
| گفت من ضامن که با صد اضطراب | او نیارد برد پیشم رشتهتاب | |||||
| پس بگفتندش که از تو چستتر | مات او گشتند در دعوی مپر | |||||
| رو به عقل خود چنین غره مباش | که شوی یاوه تو در تزویرهاش | |||||
| گرمتر شد ترک و بست آنجا گرو | که نیارد برد نی کهنه نی نو | |||||
| مطمعانش گرمتر کردند زود | او گرو بست و رهان را بر گشود | |||||
| که گرو این مرکب تازی من | بدهم ار دزدد قماشم او به فن | |||||
| ور نتواند برد اسپی از شما | وا ستانم بهر رهن مبتدا | |||||
| ترک را آن شب نبرد از غصه خواب | با خیال دزد میکرد او حراب | |||||
| بامدادان اطلسی زد در بغل | شد به بازار و دکان آن دغل | |||||
| پس سلامش کرد گرم و اوستاد | جست از جا لب به ترحیبش گشاد | |||||
| گرم پرسیدش ز حد ترک بیش | تا فکند اندر دل او مهر خویش | |||||
| چون بدید از وی نوای بلبلی | پیشش افکند اطلس استنبلی | |||||
| که ببر این را قبای روز جنگ | زیر نافم واسع و بالاش تنگ | |||||
| تنگ بالا بهر جسمآرای را | زیر واسع تا نگیرد پای را | |||||
| گفت صد خدمت کنم ای ذو وداد | در قبولش دست بر دیده نهاد | |||||
| پس بپیمود و بدید او روی کار | بعد از آن بگشاد لب را در فشار | |||||
| از حکایتهای میران دگر | وز کرمها و عطاء آن نفر | |||||
| وز بخیلان و ز تحشیراتشان | از برای خنده هم داد او نشان | |||||
| همچو آتش کرد مقراضی برون | میبرید و لب پر افسانه و فسون | |||||