مثنوی معنوی/دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی
ظاهر
| چون دقوقی آن قیامت را بدید | رحم او جوشید و اشک او دوید | |||||
| گفت یا رب منگر اندر فعلشان | دستشان گیر ای شه نیکو نشان | |||||
| خوش سلامتشان به ساحل با زبر | ای رسیده دست تو در بحر و بر | |||||
| ای کریم و ای رحیم سرمدی | در گذار از بدسگالان این بدی | |||||
| ای بداده رایگان صد چشم و گوش | بی ز رشوت بخش کرده عقل و هوش | |||||
| پیش از استحقاق بخشیده عطا | دیده از ما جمله کفران و خطا | |||||
| ای عظیم از ما گناهان عظیم | تو توانی عفو کردن در حریم | |||||
| ما ز آز و حرص خود را سوختیم | وین دعا را هم ز تو آموختیم | |||||
| حرمت آن که دعا آموختی | در چنین ظلمت چراغ افروختی | |||||
| همچنین میرفت بر لفظش دعا | آن زمان چون مادران با وفا | |||||
| اشک میرفت از دو چشمش و آن دعا | بی خود از وی می بر آمد بر سما | |||||
| آن دعای بی خودان خود دیگرست | آن دعا زو نیست گفت داورست | |||||
| آن دعا حق میکند چون او فناست | آن دعا و آن اجابت از خداست | |||||
| واسطهی مخلوق نه اندر میان | بیخبر زان لابه کردن جسم و جان | |||||
| بندگان حق رحیم و بردبار | خوی حق دارند در اصلاح کار | |||||
| مهربان بیرشوتان یاریگران | در مقام سخت و در روز گران | |||||
| هین بجو این قوم را ای مبتلا | هین غنیمت دارشان پیش از بلا | |||||
| رست کشتی از دم آن پهلوان | واهل کشتی را بجهد خود گمان | |||||
| که مگر بازوی ایشان در حذر | بر هدف انداخت تیری از هنر | |||||
| پا رهاند روبهان را در شکار | و آن زدم دانند روباهان غرار | |||||
| عشقها با دم خود بازند کین | میرهاند جان ما را در کمین | |||||
| روبها پا را نگه دار از کلوخ | پا چو نبود دم چه سود ای چشمشوخ | |||||
| ما چو روباهان و پای ما کرام | میرهاندمان ز صدگون انتقام | |||||
| حیلهی باریک ما چون دم ماست | عشقها بازیم با دم چپ و راست | |||||
| دم بجنبانیم ز استدلال و مکر | تا که حیران ماند از ما زید و بکر | |||||
| طالب حیرانی خلقان شدیم | دست طمع اندر الوهیت زدیم | |||||
| تا بافسون مالک دلها شویم | این نمیبینیم ما کاندر گویم | |||||
| در گوی و در چهی ای قلتبان | دست وا دار از سبال دیگران | |||||
| چون به بستانی رسی زیبا و خوش | بعد از آن دامان خلقان گیر و کش | |||||
| ای مقیم حبس چار و پنج و شش | نغز جایی دیگران را هم بکش | |||||
| ای چو خربنده حریف کون خر | بوسه گاهی یافتی ما را ببر | |||||
| چون ندادت بندگی دوست دست | میل شاهی از کجاات خاستست | |||||
| در هوای آنک گویندت زهی | بستهای در گردن جانت زهی | |||||
| روبها این دم حیلت را بهل | وقف کن دل بر خداوندان دل | |||||
| در پناه شیر کم ناید کباب | روبها تو سوی جیفه کم شتاب | |||||
| تو دلا منظور حق آنگه شوی | که چو جزوی سوی کل خود روی | |||||
| حق همیگوید نظرمان در دلست | نیست بر صورت که آن آب و گلست | |||||
| تو همیگویی مرا دل نیز هست | دل فراز عرش باشد نه به پست | |||||
| در گل تیره یقین هم آب هست | لیک زان آبت نشاید آبدست | |||||
| زانک گر آبست مغلوب گلست | پس دل خود را مگو کین هم دلست | |||||
| آن دلی کز آسمانها برترست | آن دل ابدال یا پیغامبرست | |||||
| پاک گشته آن ز گل صافی شده | در فزونی آمده وافی شده | |||||
| ترک گل کرده سوی بحر آمده | رسته از زندان گل بحری شده | |||||
| آب ما محبوس گل ماندست هین | بحر رحمت جذب کن ما را ز طین | |||||
| بحر گوید من ترا در خود کشم | لیک میلافی که من آب خوشم | |||||
| لاف تو محروم میدارد ترا | ترک آن پنداشت کن در من درآ | |||||
| آب گل خواهد که در دریا رود | گل گرفته پای آب و میکشد | |||||
| گر رهاند پای خود از دست گل | گل بماند خشک و او شد مستقل | |||||
| آن کشیدن چیست از گل آب را | جذب تو نقل و شراب ناب را | |||||
| همچنین هر شهوتی اندر جهان | خواه مال و خواه جاه و خواه نان | |||||
| هر یکی زینها ترا مستی کند | چون نیابی آن خمارت میزند | |||||
| این خمار غم دلیل آن شدست | که بدان مفقود مستیات بدست | |||||
| جز به اندازهی ضرورت زین مگیر | تا نگردد غالب و بر تو امیر | |||||
| سر کشیدی تو که من صاحبدلم | حاجت غیری ندارم واصلم | |||||
| آنچنانک آب در گل سر کشد | که منم آب و چرا جویم مدد | |||||
| دل تو این آلوده را پنداشتی | لاجرم دل ز اهل دل برداشتی | |||||
| خود روا داری که آن دل باشد این | کو بود در عشق شیر و انگبین | |||||
| لطف شیر و انگبین عکس دلست | هر خوشی را آن خوش از دل حاصلست | |||||
| پس بود دل جوهر و عالم عرض | سایهی دل چون بود دل را غرض | |||||
| آن دلی کو عاشق مالست و جاه | یا زبون این گل و آب سیاه | |||||
| یا خیالاتی که در ظلمات او | میپرستدشان برای گفت و گو | |||||
| دل نباشد غیر آن دریای نور | دل نظرگاه خدا وانگاه کور | |||||
| نه دل اندر صد هزاران خاص و عام | در یکی باشد کدامست آن کدام | |||||
| ریزهی دل را بهل دل را بجو | تا شود آن ریزه چون کوهی ازو | |||||
| دل محیطست اندرین خطهی وجود | زر همیافشاند از احسان و جود | |||||
| از سلام حق سلامیها نثار | میکند بر اهل عالم اختیار | |||||
| هر که را دامن درستست و معد | آن نثار دل بر آنکس میرسد | |||||
| دامن تو آن نیازست و حضور | هین منه در دامن آن سنگ فجور | |||||
| تا ندرد دامنت زان سنگها | تا بدانی نقد را از رنگها | |||||
| سنگ پر کردی تو دامن از جهان | هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان | |||||
| از خیال سیم و زر چون زر نبود | دامن صدقت درید و غم فزود | |||||
| کی نماید کودکان را سنگ سنگ | تا نگیرد عقل دامنشان به چنگ | |||||
| پیر عقل آمد نه آن موی سپید | مو نمیگنجد درین بخت و امید | |||||