مثنوی معنوی/در بیان آنک وهم قلب عقلست
ظاهر
| عقل ضد شهوتست ای پهلوان | آنک شهوت میتند عقلش مخوان | |||||
| وهم خوانش آنک شهوت را گداست | وهم قلب نقد زر عقلهاست | |||||
| بیمحک پیدا نگردد وهم و عقل | هر دو را سوی محک کن زود نقل | |||||
| این محک قرآن و حال انبیا | چون منحک مر قلب را گوید بیا | |||||
| تا ببینی خویش را ز آسیب من | که نهای اهل فراز و شیب من | |||||
| عقل را گر ارهای سازد دو نیم | همچو زر باشد در آتش او بسیم | |||||
| وهم مر فرعون عالمسوز را | عقل مر موسی به جان افروز را | |||||
| رفت موسی بر طریق نیستی | گفت فرعونش بگو تو کیستی | |||||
| گفت من عقلم رسول ذوالجلال | حجةاللهام امانم از ضلال | |||||
| گفت نی خامش رها کن های هو | نسبت و نام قدیمت را بگو | |||||
| گفت که نسبت مر از خاکدانش | نام اصلم کمترین بندگانش | |||||
| بندهزادهی آن خداوند وحید | زاده از پشت جواری و عبید | |||||
| نسبت اصلم ز خاک و آب و گل | آب و گل را داد یزدان جان و دل | |||||
| مرجع این جسم خاکم هم به خاک | مرجع تو هم به خاک ای سهمناک | |||||
| اصل ما و اصل جمله سرکشان | هست از خاکی و آن را صد نشان | |||||
| که مدد از خاک میگیرد تنت | از غذایی خاک پیچد گردنت | |||||
| چون رود جان میشود او باز خاک | اندر آن گور مخوف سهمناک | |||||
| هم تو و هم ما و هم اشباه تو | خاک گردند و نماند جاه تو | |||||
| گفت غیر این نسب نامیت هست | مر ترا آن نام خود اولیترست | |||||
| بندهی فرعون و بندهی بندگانش | که ازو پرورد اول جسم و جانش | |||||
| بندهی یاغی طاغی ظلوم | زین وطن بگریخته از فعل شوم | |||||
| خونی و غداری و حقناشناس | هم برین اوصاف خود میکن قیاس | |||||
| در غریبی خوار و درویش و خلق | که ندانستی سپاس ما و حق | |||||
| گفت حاشا که بود با آن ملیک | در خداوندی کسی دیگر شریک | |||||
| واحد اندر ملک او را یار نی | بندگانش را جز او سالار نی | |||||
| نیست خلقش را دگر کس مالکی | شرکتش دعوی کند جز هالکی | |||||
| نقش او کردست و نقاش من اوست | غیر اگر دعوی کند او ظلمجوست | |||||
| تو نتوانی ابروی من ساختن | چون توانی جان من بشناختن | |||||
| بلک آن غدار و آن طاغی توی | که کنی با حق دعوی دوی | |||||
| گر بکشتم من عوانی را به سهو | نه برای نفس کشتم نه به لهو | |||||
| من زدم مشتی و ناگاه اوفتاد | آنک جانش خود نبد جانی بداد | |||||
| من سگی کشتم تو مرسلزادگان | صدهزاران طفل بیجرم و زیان | |||||
| کشتهای و خونشان در گردنت | تا چه آید بر تو زین خون خوردنت | |||||
| کشتهای ذریت یعقوب را | بر امید قتل من مطلوب را | |||||
| کوری تو حق مرا خود برگزید | سرنگون شد آنچ نفست میپزید | |||||
| گفت اینها را بهل بیهیچ شک | این بود حق من و نان و نمک | |||||
| که مرا پیش حشر خواری کنی | روز روشن بر دلم تاری کنی | |||||
| گفت خواری قیامت صعبتر | گر نداری پاس من در خیر و شر | |||||
| زخم کیکی را نمیتوانی کشید | زخم ماری را تو چون خواهی چشید | |||||
| ظاهرا کار تو ویران میکنم | لیک خاری را گلستان میکنم | |||||