مثنوی معنوی/در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست
ظاهر
| مرغکی اندر شکار کرم بود | گربه فرصت یافت او را در ربود | |||||
| آکل و ماکول بود و بیخبر | در شکار خود ز صیادی دگر | |||||
| دزد گرچه در شکار کالهایست | شحنه با خصمانش در دنبالهایست | |||||
| عقل او مشغول رخت و قفل و در | غافل از شحنهست و از آه سحر | |||||
| او چنان غرقست در سودای خود | غافلست از طالب و جویای خود | |||||
| گر حشیش آب و هوایی میخورد | معدهی حیوانش در پی میچرد | |||||
| آکل و ماکول آمد آن گیاه | همچنین هر هستیی غیر اله | |||||
| و هو یطعمکم و لا یطعم چو اوست | نیست حق ماکول و آکل لحم و پوست | |||||
| آکل و ماکول کی ایمن بود | ز آکلی که اندر کمین ساکن بود | |||||
| امن ماکولان جذوب ماتمست | رو بدان درگاه کو لا یطعم است | |||||
| هر خیالی را خیالی میخورد | فکر آن فکر دگر را میچرد | |||||
| تو نتانی کز خیالی وا رهی | یا بخسپی که از آن بیرون جهی | |||||
| فکر زنبورست و آن خواب تو آب | چون شوی بیدار باز آید ذباب | |||||
| چند زنبور خیالی در پرد | میکشد این سو و آن سو میبرد | |||||
| کمترین آکلانست این خیال | وآن دگرها را شناسد ذوالجلال | |||||
| هین گریز از جوق اکال غلیظ | سوی او که گفت ما ایمت حفیظ | |||||
| یا به سوی آن که او آن حفظ یافت | گر نتانی سوی آن حافظ شتافت | |||||
| دست را مسپار جز در دست پیر | حق شدست آن دست او را دستگیر | |||||
| پیر عقلت کودکی خو کرده است | از جوار نفس که اندر پرده است | |||||
| عقل کامل را قرین کن با خرد | تا که باز آید خرد زان خوی بد | |||||
| چونک دست خود به دست او نهی | پس ز دست آکلان بیرون جهی | |||||
| دست تو از اهل آن بیعت شود | که یدالله فوق ایدیهم بود | |||||
| چون بدادی دست خود در دست پیر | پیر حکمت که علیمست و خطیر | |||||
| کو نبی وقت خویشست ای مرید | تا ازو نور نبی آید پدید | |||||
| در حدیبیه شدی حاضر بدین | وآن صحابهی بیعتی را همقرین | |||||
| پس ز ده یار مبشر آمدی | همچو زر دهدهی خالص شدی | |||||
| تا معیت راست آید زانک مرد | با کسی جفتست کو را دوست کرد | |||||
| این جهان و آن جهان با او بود | وین حدیث احمد خوشخو بود | |||||
| گفت المرء مع محبوبه | لا یفک القلب من مطلوبه | |||||
| هر کجا دامست و دانه کم نشین | رو زبونگیرا زبونگیران ببین | |||||
| ای زبونگیر زبونان این بدان | دست هم بالای دستست ای جوان | |||||
| تو زبونی و زبونگیر ای عجب | هم تو صید و صیدگیر اندر طلب | |||||
| بین ایدی خلفهم سدا مباش | که نبینی خصم را وآن خصم فاش | |||||
| حرص صیادی ز صیدی مغفلست | دلبریی میکند او بیدلست | |||||
| تو کم از مرغی مباش اندر نشید | بین ایدی خلف عصفوری بدید | |||||
| چون به نزد دانه آید پیش و پس | چند گرداند سر و رو آن نفس | |||||
| کای عجب پیش و پسم صیاد هست | تا کشم از بیم او زین لقمه دست | |||||
| تو ببین پس قصهی فجار را | پیش بنگر مرگ یار و جار را | |||||
| که هلاکت دادشان بیآلتی | او قرین تست در هر حالتی | |||||
| حق شکنجه کرد و گرز و دست نیست | پس بدان بیدست حق داورکنیست | |||||
| آنک میگفتی اگر حق هست کو | در شکنجه او مقر میشد که هو | |||||
| آنک میگفت این بعیدست و عجیب | اشک میراند و همی گفت ای قریب | |||||
| چون فرار از دام واجب دیده است | دام تو خود بر پرت چفسیده است | |||||
| بر کنم من میخ این منحوس دام | از پی کامی نباشم طلخکام | |||||
| درخور عقل تو گفتم این جواب | فهم کن وز جست و جو رو بر متاب | |||||
| بسکل این حبلی که حرص است و حسد | یاد کن فی جیدها حبل مسد | |||||