مثنوی معنوی/خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان
ظاهر
| محتسب در نیم شب جایی رسید | در بن دیوار مستی خفته دید | |||||
| گفت هی مستی چه خوردستی بگو | گفت ازین خوردم که هست اندر سبو | |||||
| گفت آخر در سبو واگو که چیست | گفت از آنک خوردهام گفت این خفیست | |||||
| گفت آنچ خوردهای آن چیست آن | گفت آنک در سبو مخفیست آن | |||||
| دور میشد این سال و این جواب | ماند چون خر محتسب اندر خلاب | |||||
| گفت او را محتسب هین آه کن | مست هوهو کرد هنگام سخن | |||||
| گفت گفتم آه کن هو میکنی | گفت من شاد و تو از غم منحنی | |||||
| آه از درد و غم و بیدادیست | هوی هوی میخوران از شادیست | |||||
| محتسب گفت این ندانم خیز خیز | معرفت متراش و بگذار این ستیز | |||||
| گفت رو تو از کجا من از کجا | گفت مستی خیز تا زندان بیا | |||||
| گفت مست ای محتسب بگذار و رو | از برهنه کی توان بردن گرو | |||||
| گر مرا خود قوت رفتن بدی | خانهی خود رفتمی وین کی شدی | |||||
| من اگر با عقل و با امکانمی | همچو شیخان بر سر دکانمی | |||||