مثنوی معنوی/خاریدن روستایی در تاریکی شیر را بظن آنک گاو اوست
ظاهر
| روستایی گاو در آخر ببست | شیر گاوش خورد و بر جایش نشست | |||||
| روستایی شد در آخر سوی گاو | گاو را میجست شب آن کنجکاو | |||||
| دست میمالید بر اعضای شیر | پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر | |||||
| گفت شیر از روشنی افزون شدی | زهرهاش بدریدی و دل خون شدی | |||||
| این چنین گستاخ زان میخاردم | کو درین شب گاو میپنداردم | |||||
| حق همیگوید که ای مغرور کور | نه ز نامم پاره پاره گشت طور | |||||
| که لو انزلنا کتابا للجبل | لانصدع ثم انقطع ثم ارتحل | |||||
| از من ار کوه احد واقف بدی | پاره گشتی و دلش پر خون شدی | |||||
| از پدر وز مادر این بشنیدهای | لاجرم غافل درین پیچیدهای | |||||
| گر تو بیتقلید ازین واقف شوی | بی نشان از لطف چون هاتف شوی | |||||
| بشنو این قصه پی تهدید را | تا بدانی آفت تقلید را | |||||