مثنوی معنوی/حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفة
ظاهر
| پس خلیفه ساخت صاحبسینهای | تا بود شاهیش را آیینهای | |||||
| بس صفای بیحدودش داد او | وانگه از ظلمت ضدش بنهاد او | |||||
| دو علم بر ساخت اسپید و سیاه | آن یکی آدم دگر ابلیس راه | |||||
| در میان آن دو لشکرگاه زفت | چالش و پیکار آنچ رفت رفت | |||||
| همچنان دور دوم هابیل شد | ضد نور پاک او قابیل شد | |||||
| همچنان این دو علم از عدل و جور | تا به نمرود آمد اندر دور دور | |||||
| ضد ابراهیم گشت و خصم او | وآن دو لشکر کینگزار و جنگجو | |||||
| چون درازی جنگ آمد ناخوشش | فیصل آن هر دو آمد آتشش | |||||
| پس حکم کرد آتشی را و نکر | تا شود حل مشکل آن دو نفر | |||||
| دور دور و قرن قرن این دو فریق | تا به فرعون و به موسی شفیق | |||||
| سالها اندر میانشان حرب بود | چون ز حد رفت و ملولی میفزود | |||||
| آب دریا را حکم سازید حق | تا که ماند کی برد زین دو سبق | |||||
| همچنان تا دور و طور مصطفی | با ابوجهل آن سپهدار جفا | |||||
| هم نکر سازید از بهر ثمود | صیحهای که جانشان را در ربود | |||||
| هم نکر سازید بهر قوم عاد | زود خیزی تیزرو یعنی که باد | |||||
| هم نکر سازید بر قارون ز کین | در حلیمی این زمین پوشید کین | |||||
| تا حلیمی زمین شد جمله قهر | برد قارون را و گنجش را به قعر | |||||
| لقمهای را که ستون این تنست | دفع تیغ جوع نان چون جوشنست | |||||
| چونک حق قهری نهد در نان تو | چون خناق آن نان بگیرد در گلو | |||||
| این لباسی که ز سرما شد مجیر | حق دهد او را مزاج زمهریر | |||||
| تا شود بر تنت این جبهی شگرف | سرد همچون یخ گزنده همچو برف | |||||
| تا گریزی از وشق هم از حریر | زو پناه آری به سوی زمهریر | |||||
| تو دو قله نیستی یک قلهای | غافل از قصهی عذاب ظلهای | |||||
| امر حق آمد به شهرستان و ده | خانه و دیوار را سایه مده | |||||
| مانع باران مباش و آفتاب | تا بدان مرسل شدند امت شتاب | |||||
| که بمردیم اغلب ای مهتر امان | باقیش از دفتر تفسیر خوان | |||||
| چون عصا را مار کرد آن چستدست | گر ترا عقلیست آن نکته بس است | |||||
| تو نظر داری ولیک امعانش نیست | چشمهی افسرده است و کرده ایست | |||||
| زین همی گوید نگارندهی فکر | که بکن ای بنده امعان نظر | |||||
| آن نمیخواهد که آهن کوب سرد | لیک ای پولاد بر داود گرد | |||||
| تن بمردت سوی اسرافیل ران | دل فسردت رو به خورشید روان | |||||
| در خیال از بس که گشتی مکتسی | نک بسوفسطایی بدظن رسی | |||||
| او خود از لب خرد معزول بود | شد ز حس محروم و معزول از وجود | |||||
| هین سخنخا نوبت لبخایی است | گر بگویی خلق را رسوایی است | |||||
| چیست امعان چشمه را کردن روان | چون ز تن جان رست گویندش روان | |||||
| آن حکیمی را که جان از بند تن | باز رست و شد روان اندر چمن | |||||
| دو لقب را او برین هر دو نهاد | بهر فرق ای آفرین بر جانش باد | |||||
| در بیان آنک بر فرمان رود | گر گلی را خار خواهد آن شود | |||||