مثنوی معنوی/حکایت در بیان آنک کسی توبه کند
ظاهر
| گازری بود و مر او را یک خری | پشت ریش اشکم تهی و لاغری | |||||
| در میان سنگ لاخ بیگیاه | روز تا شب بینوا و بیپناه | |||||
| بهر خوردن جز که آب آنجا نبود | روز و شب بد خر در آن کور و کبود | |||||
| آن حوالی نیستان و بیشه بود | شیر بود آنجا که صیدش پیشه بود | |||||
| شیر را با پیل نر جنگ اوفتاد | خسته شد آن شیر و ماند از اصطیاد | |||||
| مدتی وا ماند زان ضعف از شکار | بینوا ماندند دد از چاشتخوار | |||||
| زانک باقیخوار شیر ایشان بدند | شیر چون رنجور شد تنگ آمدند | |||||
| شیر یک روباه را فرمود رو | مر خری را بهر من صیاد شو | |||||
| گر خری یابی به گرد مرغزار | رو فسونش خوان فریبانش بیار | |||||
| چون بیابم قوتی از گوشت خر | پس بگیرم بعد از آن صیدی دگر | |||||
| اندکی من میخورم باقی شما | من سبب باشم شما را در نوا | |||||
| یا خری یا گاو بهر من بجوی | زان فسونهایی که میدانی بگوی | |||||
| از فسون و از سخنهای خوشش | از سرش بیرون کن و اینجا کشش | |||||