مثنوی معنوی/حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود
ظاهر
| امرء القیس از ممالک خشکلب | هم کشیدش عشق از خطهی عرب | |||||
| تا بیامد خشت میزد در تبوک | با ملک گفتند شاهی از ملوک | |||||
| امرء القیس آمدست اینجا به کد | در شکار عشق و خشتی میزند | |||||
| آن ملک برخاست شب شد پیش او | گفته او را ای ملیک خوبرو | |||||
| یوسف وقتی دو ملکت شد کمال | مر ترا رام از بلاد و از جمال | |||||
| گشته مردان بندگان از تیغ تو | وان زنان ملک مه بیمیغ تو | |||||
| پیش ما باشی تو بخت ما بود | جان ما از وصل تو صد جان شود | |||||
| هم من و هم ملک من مملوک تو | ای به همت ملکها متروک تو | |||||
| فلسفه گفتش بسی و او خموش | ناگهان وا کرد از سر رویپوش | |||||
| تا چه گفتش او به گوش از عشق و درد | همچو خود در حال سرگردانش کرد | |||||
| دست او بگرفت و با او یار شد | او هم از تخت و کمر بیزار شد | |||||
| تا بلاد دور رفتند این دو شه | عشق یک کرت نکردست این گنه | |||||
| بر بزرگان شهد و بر طفلانست شیر | او بهر کشتی بود من الاخیر | |||||
| غیر این دو بس ملوک بیشمار | عشقشان از ملک بربود و تبار | |||||
| جان این سه شهبچه هم گرد چین | همچو مرغان گشته هر سو دانهچین | |||||
| زهره نی تا لب گشایند از ضمیر | زانک رازی با خطر بود و خطیر | |||||
| صد هزاران سر بپولی آن زمان | عشق خشم آلوده زه کرده کمان | |||||
| عشق خود بیخشم در وقت خوشی | خوی دارد دم به دم خیرهکشی | |||||
| این بود آن لحظه کو خشنود شد | من چه گویم چونک خشمآلود شد | |||||
| لیک مرج جان فدای شیر او | کش کشد این عشق و این شمشیر او | |||||
| کشتنی به از هزاران زندگی | سلطنتها مردهی این بندگی | |||||
| با کنایت رازها با همدگر | پست گفتندی به صد خوف و حذر | |||||
| راز را غیر خدا محرم نبود | آه را جز آسمان همدم نبود | |||||
| اصطلاحاتی میان همدگر | داشتندی بهر ایراد خبر | |||||
| زین لسان الطیر عام آموختند | طمطراق و سروری اندوختند | |||||
| صورت آواز مرغست آن کلام | غافلست از حال مرغان مرد خام | |||||
| کو سلیمانی که داند لحن طیر | دیو گرچه ملک گیرد هست غیر | |||||
| دیو بر شبه سلیمان کرد ایست | علم مکرش هست و علمناش نیست | |||||
| چون سلیمان از خدا بشاش بود | منطق الطیری ز علمناش بود | |||||
| تو از آن مرغ هوایی فهم کن | که ندیدستی طیور من لدن | |||||
| جای سیمرغان بود آن سوی قاف | هر خیالی را نباشد دستباف | |||||
| جز خیالی را که دید آن اتفاق | آنگهش بعدالعیان افتد فراق | |||||
| نه فراق قطع بهر مصلحت | که آمنست از هر فراق آن منقبت | |||||
| بهر استبقاء آن روحی جسد | آفتاب از برف یکدم درکشد | |||||
| بهر جان خویش جو زیشان صلاح | هین مدزد از حرف ایشان اصطلاح | |||||
| آن زلیخا از سپندان تا به عود | نام جمله چیز یوسف کرده بود | |||||
| نام او در نامها مکتوم کرد | محرمان را سر آن معلوم کرد | |||||
| چون بگفتی موم ز آتش نرم شد | این بدی کان یار با ما گرم شد | |||||
| ور بگفتی مه برآمد بنگرید | ور بگفتی سبز شد آن شاخ بید | |||||
| ور بگفتی برگها خوش میطپند | ور بگفتی خوش همیسوزد سپند | |||||
| ور بگفتی گل به بلبل راز گفت | ور بگفتی شه سر شهناز گفت | |||||
| ور بگفتی چه همایونست بخت | ور بگفتی که بر افشانید رخت | |||||
| ور بگفتی که سقا آورد آب | ور بگفتی که بر آمد آفتاب | |||||
| ور بگفتی دوش دیگی پختهاند | یا حوایج از پزش یک لختهاند | |||||
| ور بگفتی هست نانها بینمک | ور بگفتی عکس میگردد فلک | |||||
| ور بگفتی که به درد آمد سرم | ور بگفتی درد سر شد خوشترم | |||||
| گر ستودی اعتناق او بدی | ور نکوهیدی فراق او بدی | |||||
| صد هزاران نام گر بر هم زدی | قصد او و خواه او یوسف بدی | |||||
| گرسنه بودی چو گفتی نام او | میشدی او سیر و مست جام او | |||||
| تشنگیش از نام او ساکن شدی | نام یوسف شربت باطن شدی | |||||
| ور بدی دردیش زان نام بلند | درد او در حال گشتی سودمند | |||||
| وقت سرما بودی او را پوستین | این کند در عشق نام دوست این | |||||
| عام میخوانند هر دم نام پاک | این عمل نکند چو نبود عشقناک | |||||
| آنچ عیسی کرده بود از نام هو | میشدی پیدا ورا از نام او | |||||
| چونک با حق متصل گردید جان | ذکر آن اینست و ذکر اینست آن | |||||
| خالی از خود بود و پر از عشق دوست | پس ز کوزه آن تلابد که دروست | |||||
| خنده بوی زعفران وصل داد | گریه بوهای پیاز آن بعاد | |||||
| هر یکی را هست در دل صد مراد | این نباشد مذهب عشق و وداد | |||||
| یار آمد عشق را روز آفتاب | آفتاب آن روی را همچون نقاب | |||||
| آنک نشناسد نقاب از روی یار | عابد الشمس است دست از وی بدار | |||||
| روز او و روزی عاشق هم او | دل همو دلسوزی عاشق هم او | |||||
| ماهیان را نقد شد از عین آب | نان و آب و جامه و دارو و خواب | |||||
| همچو طفلست او ز پستان شیرگیر | او نداند در دو عالم غیر شیر | |||||
| طفل داند هم نداند شیر را | راه نبود این طرف تدبیر را | |||||
| گیج کرد این گردنامه روح را | تا بیابد فاتح و مفتوح را | |||||
| گیج نبود در روش بلک اندرو | حاملش دریا بود نه سیل و جو | |||||
| چون بیابد او که یابد گم شود | همچو سیلی غرقهی قلزم شود | |||||
| دانه گم شد آنگهی او تین بود | تا نمردی زر ندادم این بود | |||||