مثنوی معنوی/حکایت آن پادشاه‌زاده

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر چهارم مثنوی  از مولوی
(حکایت آن پادشاه‌زاده کی پادشاهی حقیقی بوی روی نمود یوم یفرالمرء من اخیه و امه و ابیه نقد وقت او شد پادشاهی این خاک توده‌ی کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التراب ربیع الصبیان آن پادشاه‌زاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون می‌گویم زر و اطلس و اکسون نمی‌گویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید)
'


پادشاهی داشت یک برنا پسرباطن و ظاهر مزین از هنر
خواب دید او کان پسر ناگه بمردصافی عالم بر آن شه گشت درد
خشک شد از تاب آتش مشک اوکه نماند از تف آتش اشک او
آنچنان پر شد ز دود و درد شاهکه نمی‌یابید در وی راه آه
خواست مردن قالبش بی‌کار شدعمر مانده بود شه بیدار شد
شادیی آمد ز بیداریش پیشکه ندیده بود اندر عمر خویش
که ز شادی خواست هم فانی شدنبس مطوق آمد این جان و بدن
از دم غم می‌بمیرد این چراغوز دم شادی بمیرد اینت لاغ
در میان این دو مرگ او زنده استاین مطوق شکل جای خنده است
شاه با خود گفت شادی را سببآنچنان غم بود از تسبیب رب
ای عجب یک چیز از یک روی مرگوان ز یک روی دگر احیا و برگ
آن یکی نسبت بدان حالت هلاکباز هم آن سوی دیگر امتساک
شادی تن سوی دنیاوی کمالسوی روز عاقبت نقص و زوال
خنده را در خواب هم تعبیر خوانگریه گوید با دریغ و اندهان
گریه را در خواب شادی و فرحهست در تعبیر ای صاحب مرح
شاه اندیشید کین غم خود گذشتلیک جان از جنس این بدظن گشت
ور رسد خاری چنین اندر قدمکه رود گل یادگاری بایدم
چون فنا را شد سبب بی‌منتهیپس کدامین راه را بندیم ما
صد دریچه و در سوی مرگ لدیغمی‌کند اندر گشادن ژیغ ژیغ
ژیغ‌ژیغ تلخ آن درهای مرگنشنود گوش حریص از حرص برگ
از سوی تن دردها بانگ درستوز سوی خصمان جفا بانگ درست
جان سر بر خوان دمی فهرست طبنار علتها نظر کن ملتهب
زان همه غرها درین خانه رهستهر دو گامی پر ز کزدمها چهست
باد تندست و چراغم ابتریزو بگیرانم چراغ دیگری
تا بود کز هر دو یک وافی شودگر به باد آن یک چراغ از جا رود
هم‌چو عارف کن تن ناقص چراغشمع دل افروخت از بهر فراغ
تا که روزی کین بمیرد ناگهانپیش چشم خود نهد او شمع جان
او نکرد این فهم پس داد از غررشمع فانی را بفانیی دگر