مثنوی معنوی/حکایت آن واعظ کی هر آغاز تذکیر دعای ظالمان و سخت‌دلان و بی‌اعتقادان کردی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر چهارم مثنوی  از مولوی
(حکایت آن واعظ کی هر آغاز تذکیر دعای ظالمان و سخت‌دلان و بی‌اعتقادان کردی)
'


آن یکی واعظ چو بر تخت آمدیقاطعان راه را داعی شدی
دست برمی‌داشت یا رب رحم رانبر بدان و مفسدان و طاغیان
بر همه تسخرکنان اهل خیربرهمه کافردلان و اهل دیر
می‌نکردی او دعا بر اصفیامی‌نکردی جز خبیثان را دعا
مر ورا گفتند کین معهود نیستدعوت اهل ضلالت جود نیست
گفت نیکویی ازینها دیده‌اممن دعاشان زین سبب بگزیده‌ام
خبث و ظلم و جور چندان ساختندکه مرا از شر به خیر انداختند
هر گهی که رو به دنیا کردمیمن ازیشان زخم و ضربت خوردمی
کردمی از زخم آن جانب پناهباز آوردندمی گرگان به راه
چون سبب‌ساز صلاح من شدندپس دعاشان بر منست ای هوشمند
بنده می‌نالد به حق از درد و نیشصد شکایت می‌کند از رنج خویش
حق همی گوید که آخر رنج و دردمر ترا لابه کنان و راست کرد
این گله زان نعمتی کن کت زنداز در ما دور و مطرودت کند
در حقیقت هر عدو داروی تستکیمیا و نافع و دلجوی تست
که ازو اندر گریزی در خلااستعانت جویی از لطف خدا
در حقیقت دوستانت دشمن‌اندکه ز حضرت دور و مشغولت کنند
هست حیوانی که نامش اشغرستاو به زخم چوب زفت و لمترست
تا که چوبش می‌زنی به می‌شوداو ز زخم چوب فربه می‌شود
نفس ممن اشغری آمد یقینکو به زخم رنج زفتست و سمین
زین سبب بر انبیا رنج و شکستاز همه خلق جهان افزونترست
تا ز جانها جانشان شد زفت‌ترکه ندیدند آن بلا قوم دگر
پوست از دارو بلاکش می‌شودچون ادیم طایفی خوش می‌شود
ورنه تلخ و تیز مالیدی دروگنده گشتی ناخوش و ناپاک بو
آدمی را پوست نامدبوغ داناز رطوبتها شده زشت و گران
تلخ و تیز و مالش بسیار دهتا شود پاک و لطیف و با فره
ور نمی‌توانی رضا ده ای عیارگر خدا رنجت دهد بی‌اختیار
که بلای دوست تطهیر شماستعلم او بالای تدبیر شماست
چون صفا بیند بلا شیرین شودخوش شود دارو چو صحت‌بین شود
برد بیند خویش را در عین ماتپس بگوید اقتلونی یا ثقات
این عوان در حق غیری سود شدلیک اندر حق خود مردود شد
رحم ایمانی ازو ببریده شدکین شیطانی برو پیچیده شد
کارگاه خشم گشت و کین‌وریکینه دان اصل ضلال و کافری