مثنوی معنوی/حکایت آن عاشق کی شب بیامد
ظاهر
| عاشقی بودست در ایام پیش | پاسبان عهد اندر عهد خویش | |||||
| سالها در بند وصل ماه خود | شاهمات و مات شاهنشاه خود | |||||
| عاقبت جوینده یابنده بود | که فرج از صبر زاینده بود | |||||
| گفت روزی یار او که امشب بیا | که بپختم از پی تو لوبیا | |||||
| در فلان حجره نشین تا نیمشب | تا بیایم نیمشب من بی طلب | |||||
| مرد قربان کرد و نانها بخش کرد | چون پدید آمد مهش از زیر گرد | |||||
| شب در آن حجره نشست آن گرمدار | بر امید وعدهی آن یار غار | |||||
| بعد نصف اللیل آمد یار او | صادق الوعدانه آن دلدار او | |||||
| عاشق خود را فتاده خفته دید | اندکی از آستین او درید | |||||
| گردگانی چندش اندر جیب کرد | که تو طفلی گیر این میباز نرد | |||||
| چون سحر از خواب عاشق بر جهید | آستین و گردگانها را بدید | |||||
| گفت شاه ما همه صدق و وفاست | آنچ بر ما میرسد آن هم ز ماست | |||||
| ای دل بیخواب ما زین ایمنیم | چون حرس بر بام چوبک میزنیم | |||||
| گردگان ما درین مطحن شکست | هر چه گوییم از غم خود اندکست | |||||
| عاذلا چند این صلای ماجرا | پند کم ده بعد ازین دیوانه را | |||||
| من نخواهم عشوهی هجران شنود | آزمودم چند خواهم آزمود | |||||
| هرچه غیر شورش و دیوانگیست | اندرین ره دوری و بیگانگیست | |||||
| هین بنه بر پایم آن زنجیر را | که دریدم سلسلهی تدبیر را | |||||
| غیر آن جعد نگار مقبلم | گر دو صد زنجیر آری بگسلم | |||||
| عشق و ناموس ای برادر راست نیست | بر رد ناموس ای عاشق مهایست | |||||
| وقت آن آمد که من عریان شوم | نقش بگذارم سراسر جان شوم | |||||
| ای عدو شرم و اندیشه بیا | که دریدم پردهی شرم و حیا | |||||
| ای ببسته خواب جان از جادوی | سختدل یارا که در عالم توی | |||||
| هین گلوی صبر گیر و میفشار | تا خنک گردد دل عشق ای سوار | |||||
| تا نسوزم کی خنگ گردد دلش | ای دل ما خاندان و منزلش | |||||
| خانهی خود را همیسوزی بسوز | کیست آن کس کو بگوید لایجوز | |||||
| خوش بسوز این خانه را ای شر مست | خانهی عاشق چنین اولیترست | |||||
| بعد ازین این سوز را قبله کنم | زانک شمعم من بسوزش روشنم | |||||
| خواب را بگذار امشب ای پدر | یک شبی بر کوی بیخوابان گذر | |||||
| بنگر اینها را که مجنون گشتهاند | همچو پروانه بوصلت کشتهاند | |||||
| بنگر این کشتی خلقان غرق عشق | اژدهایی گشت گویی حلق عشق | |||||
| اژدهایی ناپدید دلربا | عقل همچون کوه را او کهربا | |||||
| عقل هر عطار کاگه شد ازو | طبلهها را ریخت اندر آب جو | |||||
| رو کزین جو برنیایی تا ابد | لم یکن حقا له کفوا احد | |||||
| ای مزور چشم بگشای و ببین | چند گویی میندانم آن و این | |||||
| از وبای زرق و محرومی بر آ | در جهان حی و قیومی در آ | |||||
| تا نمیبینم همیبینم شود | وین ندانمهات میدانم بود | |||||
| بگذر از مستی و مستیبخش باش | زین تلون نقل کن در استواش | |||||
| چند نازی تو بدین مستی بس است | بر سر هر کوی چندان مست هست | |||||
| گر دو عالم پر شود سرمست یار | جمله یک باشند و آن یک نیست خوار | |||||
| این ز بسیاری نیابد خواریی | خوار کی بود تنپرستی ناریی | |||||
| گر جهان پر شد ز نور آفتاب | کی بود خوار آن تف خوشالتهاب | |||||
| لیک با این جمله بالاتر خرام | چونک ارض الله واسع بود و رام | |||||
| گرچه این مستی چو باز اشهبست | برتر از وی در زمین قدس هست | |||||
| رو سرافیلی شو اندر امتیاز | در دمندهی روح و مست و مستساز | |||||
| مست را چون دل مزاح اندیشه شد | این ندانم و آن ندانم پیشه شد | |||||
| این ندانم وان ندانم بهر چیست | تا بگویی آنک میدانیم کیست | |||||
| نفی بهر ثبت باشد در سخن | نفی بگذار و ز ثبت آغاز کن | |||||
| نیست این و نیست آن هین واگذار | آنک آن هستست آن را پیش آر | |||||
| نفی بگذار و همان هستی پرست | این در آموز ای پدر زان ترک مست | |||||