مثنوی معنوی/حمله بردن این جهانیان بر آن جهانیان
ظاهر
| حمله بردند اسپه جسمانیان | جانب قلعه و دز روحانیان | |||||
| تا فرو گیرند بر دربند غیب | تا کسی ناید از آن سو پاکجیب | |||||
| غازیان حملهی غزا چون کم برند | کافران برعکس حمله آورند | |||||
| غازیان غیب چون از حلم خویش | حمله ناوردند بر تو زشتکیش | |||||
| حمله بردی سوی دربندان غیب | تا نیایند این طرف مردان غیب | |||||
| چنگ در صلب و رحمها در زدی | تا که شارع را بگیری از بدی | |||||
| چون بگیری شهرهی که ذوالجلال | بر گشادست از برای انتسال | |||||
| سد شدی دربندها را ای لجوج | کوری تو کرد سرهنگی خروج | |||||
| نک منم سرهنگ هنگت بشکنم | نک به نامش نام و ننگت بشکنم | |||||
| تو هلا در بندها را سخت بند | چندگاهی بر سبال خود بخند | |||||
| سبلتت را بر کند یک یک قدر | تا بدانی کالقدر یعمی الحذر | |||||
| سبلت تو تیزتر یا آن عاد | که همی لرزید از دمشان بلاد | |||||
| تو ستیزهروتری یا آن ثمود | که نیامد مثل ایشان در وجود | |||||
| صد ازینها گر بگویم تو کری | بشنوی و ناشنوده آوری | |||||
| توبه کردم از سخن که انگیختم | بیسخن من دارویت آمیختم | |||||
| که نهم بر ریش خامت تا پزد | یا بسوزد ریش و ریشهت تا ابد | |||||
| تا بدانی که خبیرست ای عدو | میدهد هر چیز را درخورد او | |||||
| کی کژی کردی و کی کردی تو شر | که ندیدی لایقش در پی اثر | |||||
| کی فرستادی دمی بر آسمان | نیکیی کز پی نیامد مثل آن | |||||
| گر مراقب باشی و بیدار تو | بینی هر دم پاسخ کردار تو | |||||
| چون مراقب باشی و گیری رسن | حاجتت ناید قیامت آمدن | |||||
| آنک رمزی را بداند او صحیح | حاجتش ناید که گویندش صریح | |||||
| این بلا از کودنی آید ترا | که نکردی فهم نکته و رمزها | |||||
| از بدی چون دل سیاه و تیره شد | فهم کن اینجا نشاید خیره شد | |||||
| ورنه خود تیری شود آن تیرگی | در رسد در تو جزای خیرگی | |||||
| ور نیاید تیر از بخشایش است | نه پی نادیدن آلایش است | |||||
| هین مراقب باش گر دل بایدت | کز پی هر فعل چیزی زایدت | |||||
| ور ازین افزون ترا همت بود | از مراقب کار بالاتر رود | |||||