مثنوی معنوی/تفسیر و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم الایه
ظاهر
| یا رسولالله در آن نادی کسان | میزنند از چشم بد بر کرکسان | |||||
| از نظرشان کلهی شیر عرین | وا شکافد تا کند آن شیر انین | |||||
| بر شتر چشم افکند همچون حمام | وانگهان بفرستد اندر پی غلام | |||||
| که برو از پیه این اشتر بخر | بیند اشتر را سقط او راه بر | |||||
| سر بریده از مرض آن اشتری | کو بتگ با اسب میکردی مری | |||||
| کز حسد وز چشم بد بیهیچ شک | سیر و گردش را بگرداند فلک | |||||
| آب پنهانست و دولاب آشکار | لیک در گردش بود آب اصل کار | |||||
| چشم نیکو شد دوای چشم بد | چشم بد را لا کند زیر لگد | |||||
| سبق رحمتراست و او از رحمتست | چشم بد محصول قهر و لعنتست | |||||
| رحمتش بر نقمتش غالب شود | چیره زین شد هر نبی بر ضد خود | |||||
| کو نتیجهی رحمتست و ضد او | از نتیجهی قهر بود آن زشترو | |||||
| حرص بط یکتاست این پنجاه تاست | حرص شهوت مار و منصب اژدهاست | |||||
| حرص بط از شهوت حلقست و فرج | در ریاست بیست چندانست درج | |||||
| از الوهیت زند در جاه لاف | طامع شرکت کجا باشد معاف | |||||
| زلت آدم ز اشکم بود و باه | وآن ابلیس از تکبر بود و جاه | |||||
| لاجرم او زود استغفار کرد | وآن لعین از توبه استکبار کرد | |||||
| حرص حلق و فرج هم خود بدرگیست | لیک منصب نیست آن اشکستگیست | |||||
| بیخ و شاخ این ریاست را اگر | باز گویم دفتری باید دگر | |||||
| اسپ سرکش را عرب شیطانش خواند | نی ستوری را که در مرعی بماند | |||||
| شیطنت گردن کشی بد در لغت | مستحق لعنت آمد این صفت | |||||
| صد خورنده گنجد اندر گرد خوان | دو ریاستجو نگنجد در جهان | |||||
| آن نخواهد کین بود بر پشت خاک | تا ملک بکشد پدر را ز اشتراک | |||||
| آن شنیدستی که الملک عقیم | قطع خویشی کرد ملکتجو ز بیم | |||||
| که عقیمست و ورا فرزند نیست | همچو آتش با کسش پیوند نیست | |||||
| هر چه یابد او بسوزد بر درد | چون نیابد هیچ خود را میخورد | |||||
| هیچ شو وا ره تو از دندان او | رحم کم جو از دل سندان او | |||||
| چونک گشتی هیچ از سندان مترس | هر صباح از فقر مطلق گیر درس | |||||
| هست الوهیت ردای ذوالجلال | هر که در پوشد برو گردد وبال | |||||
| تاج از آن اوست آن ما کمر | وای او کز حد خود دارد گذر | |||||
| فتنهی تست این پر طاووسیت | که اشتراکت باید و قدوسیت | |||||