مثنوی معنوی/ترسانیدن شخصی زاهدی را کی کم گری تا کور نشوی
ظاهر
| زاهدی را گفت یاری در عمل | کم گری تا چشم را ناید خلل | |||||
| گفت زاهد از دو بیرون نیست حال | چشم بیند یا نبیند آن جمال | |||||
| گر ببیند نور حق خود چه غمست | در وصال حق دو دیده چه کمست | |||||
| ور نخواهد دید حق را گو برو | این چنین چشم شقی گو کور شو | |||||
| غم مخور از دیده کان عیسی تراست | چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست | |||||
| عیسی روح تو با تو حاضرست | نصرت از وی خواه کو خوش ناصرست | |||||
| لیک بیگار تن پر استخوان | بر دل عیسی منه تو هر زمان | |||||
| همچو آن ابله که اندر داستان | ذکر او کردیم بهر راستان | |||||
| زندگی تن مجو از عیسیات | کام فرعونی مخواه از موسیات | |||||
| بر دل خود کم نه اندیشهی معاش | عیش کم ناید تو بر درگاه باش | |||||
| این بدن خرگاه آمد روح را | یا مثال کشتیی مر نوح را | |||||
| ترک چون باشد بیابد خرگهی | خاصه چون باشد عزیز درگهی | |||||