مثنوی معنوی/تتمهی اعتماد آن مغرور بر تملق خرس
ظاهر
| شخص خفت و خرس میراندش مگس | وز ستیز آمد مگس زو باز پس | |||||
| چند بارش راند از روی جوان | آن مگس زو باز میآمد دوان | |||||
| خشمگین شد با مگس خرس و برفت | بر گرفت از کوه سنگی سخت زفت | |||||
| سنگ آورد و مگس را دید باز | بر رخ خفته گرفته جای و ساز | |||||
| بر گرفت آن آسیا سنگ و بزد | بر مگس تا آن مگس وا پس خزد | |||||
| سنگ روی خفته را خشخاش کرد | این مثل بر جمله عالم فاش کرد | |||||
| مهر ابله مهر خرس آمد یقین | کین او مهرست و مهر اوست کین | |||||
| عهد او سستست و ویران و ضعیف | گفت او زفت و وفای او نحیف | |||||
| گر خورد سوگند هم باور مکن | بشکند سوگند مرد کژسخن | |||||
| چونک بیسوگند گفتش بد دروغ | تو میفت از مکر و سوگندش بدوغ | |||||
| نفس او میرست و عقل او اسیر | صد هزاران مصحفش خود خورده گیر | |||||
| چونک بی سوگند پیمان بشکند | گر خورد سوگند هم آن بشکند | |||||
| زانک نفس آشفتهتر گردد از آن | که کنی بندش به سوگند گران | |||||
| چون اسیری بند بر حاکم نهد | حاکم آن را بر درد بیرون جهد | |||||
| بر سرش کوبد ز خشم آن بند را | میزند بر روی او سوگند را | |||||
| تو ز اوفوا بالعقودش دست شو | احفظوا ایمانکم با او مگو | |||||
| وانک حق را ساخت در پیمان سند | تن کند چون تار و گرد او تند | |||||