مثنوی معنوی/بیدار کردن ابلیس معاویه را کی خیز وقت نمازست
ظاهر
| در خبر آمد که خال ممنان | خفته بد در قصر بر بستر ستان | |||||
| قصر را از اندرون در بسته بود | کز زیارتهای مردم خسته بود | |||||
| ناگهان مردی ورا بیدار کرد | چشم چون بگشاد پنهان گشت مرد | |||||
| گفت اندر قصر کس را ره نبود | کیست کین گستاخی و جرات نمود | |||||
| گرد برگشت و طلب کرد آن زمان | تا بیاید زان نهان گشته نشان | |||||
| او پس در مدبری را دید کو | در پس پرده نهان میکرد رو | |||||
| گفت هی تو کیستی نام تو چیست | گفت نامم فاش ابلیس شقیست | |||||
| گفت بیدارم چرا کردی بجد | راست گو با من مگو بر عکس و ضد | |||||