مثنوی معنوی/بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر چهارم مثنوی  از مولوی
(بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاست)
'


پیش‌بینی این خرد تا گور بودوآن صاحب دل به نفخ صور بود
این خرد از گور و خاکی نگذردوین قدم عرصه‌ی عجایب نسپرد
زین قدم وین عقل رو بیزار شوچشم غیبی جوی و برخوردار شو
هم‌چو موسی نور کی یابد ز جیبسخره‌ی استاد و شاگردان کتاب
زین نظر وین عقل ناید جز دوارپس نظر بگذار و بگزین انتظار
از سخن‌گویی مجویید ارتفاعمنتظر را به ز گفتن استماع
منصب تعلیم نوع شهوتستهر خیال شهوتی در ره بتست
گر بفضلش پی ببردی هر فضولکی فرستادی خدا چندین رسول
عقل جزوی هم‌چو برقست و درخشدر درخشی کی توان شد سوی وخش
نیست نور برق بهر رهبریبلک امریست ابر را که می‌گری
برق عقل ما برای گریه استتا بگرید نیستی در شوق هست
عقل کودک گفت بر کتاب تنلیک نتواند به خود آموختن
عقل رنجور آردش سوی طبیبلیک نبود در دوا عقلش مصیب
نک شیاطین سوی گردون می‌شدندگوش بر اسرار بالا می‌زدند
می‌ربودند اندکی زان رازهاتا شهب می‌راندشان زود از سما
که روید آنجا رسولی آمدستهر چه می‌خواهید زو آید به دست
گر همی‌جویید در بی‌بهاادخلوا الابیات من ابوابها
می‌زن آن حلقه‌ی در و بر باب بیستاز سوی بام فلکتان راه نیست
نیست حاجتتان بدین راه درازخاکیی را داده‌ایم اسرار راز
پیش او آیید اگر خاین نییدنیشکر گردید ازو گرچه نیید
سبزه رویاند ز خاکت آن دلیلنیست کم از سم اسپ جبرئیل
سبزه گردی تازه گردی در نویگر توخاک اسپ جبریلی شوی
سبزه‌ی جان‌بخش که آن را سامریکرد در گوساله تا شد گوهری
جان گرفت و بانگ زد زان سبزه اوآنچنان بانگی که شد فتنه‌ی عدو
گر امین آیید سوی اهل رازوا رهید از سر کله مانند باز
سر کلاه چشم‌بند گوش‌بندکه ازو بازست مسکین و نژند
زان کله مر چشم بازان را سدستکه همه میلش سوی جنس خودست
چون برید از جنس با شه گشت یاربر گشاید چشم او را بازدار
راند دیوان را حق از مرصاد خویشعقل جزوی را ز استبداد خویش
که سری کم کن نه‌ای تو مستبدبلک شاگرد دلی و مستعد
رو بر دل رو که تو جزو دلیهین که بنده‌ی پادشاه عادلی
بندگی او به از سلطانیستکه انا خیر دم شیطانیست
فرق بین و برگزین تو ای حبیسبندگی آدم از کبر بلیس
گفت آنک هست خورشید ره اوحرف طوبی هر که ذلت نفسه
سایه‌ی طوبی ببین وخوش بخسپسر بنه در سایه بی‌سرکش بخسپ
ظل ذلت نفسه خوش مضجعیستمستعد آن صفا و مهجعیست
گر ازین سایه روی سوی منیزود طاغی گردی و ره گم کنی