مثنوی معنوی/بقیه‌ی نوشتن آن غلام رقعه به طلب اجری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر چهارم مثنوی  از مولوی
(بقیه‌ی نوشتن آن غلام رقعه به طلب اجری)
'


رفت پیش از نامه پیش مطبخیکای بخیل از مطبخ شاه سخی
دور ازو وز همت او کین قدراز جری‌ام آیدش اندر نظر
گفت بهر مصلحت فرموده استنه برای بخل و نه تنگی دست
گفت دهلیزیست والله این سخنپیش شه خاکست هم زر کهن
مطبخی ده گونه حجت بر فراشتاو همه رد کرد از حرصی که داشت
چون جری کم آمدش در وقت چاشتزد بسی تشنیع او سودی نداشت
گفت قاصد می‌کنید اینها شماگفت نه که بنده فرمانیم ما
این مگیر از فرع این از اصل گیربر کمان کم زن که از بازوست تیر
ما رمیت اذ رمیت ابتلاستبر نبی کم نه گنه کان از خداست
آب از سر تیره است ای خیره‌خشمپیشتر بنگر یکی بگشای چشم
شد ز خشم و غم درون بقعه‌ایسوی شه بنوشت خشمین رقعه‌ای
اندر آن رقعه ثنای شاه گفتگوهر جود و سخای شاه سفت
کای ز بحر و ابر افزون کف تودر قضای حاجت حاجات‌جو
زانک ابر آنچ دهد گریان دهدکف تو خندان پیاپی خوان نهد
ظاهر رقعه اگر چه مدح بودبوی خشم از مدح اثرها می‌نمود
زان همه کار تو بی‌نورست و زشتکه تو دوری دور از نور سرشت
رونق کار خسان کاسد شودهم‌چو میوه‌ی تازه زو فاسد شود
رونق دنیا برآرد زو کسادزانک هست از عالم کون و فساد
خوش نگردد از مدیحی سینه‌هاچونک در مداح باشد کینه‌ها
ای دل از کین و کراهت پاک شووانگهان الحمد خوان چالاک شو
بر زبان الحمد و اکراه دروناز زبان تلبیس باشد یا فسون
وانگهان گفته خدا که ننگرممن به ظاهر من به باطن ناظرم