مثنوی معنوی/بقیهی نوشتن آن غلام رقعه به طلب اجری
ظاهر
| رفت پیش از نامه پیش مطبخی | کای بخیل از مطبخ شاه سخی | |||||
| دور ازو وز همت او کین قدر | از جریام آیدش اندر نظر | |||||
| گفت بهر مصلحت فرموده است | نه برای بخل و نه تنگی دست | |||||
| گفت دهلیزیست والله این سخن | پیش شه خاکست هم زر کهن | |||||
| مطبخی ده گونه حجت بر فراشت | او همه رد کرد از حرصی که داشت | |||||
| چون جری کم آمدش در وقت چاشت | زد بسی تشنیع او سودی نداشت | |||||
| گفت قاصد میکنید اینها شما | گفت نه که بنده فرمانیم ما | |||||
| این مگیر از فرع این از اصل گیر | بر کمان کم زن که از بازوست تیر | |||||
| ما رمیت اذ رمیت ابتلاست | بر نبی کم نه گنه کان از خداست | |||||
| آب از سر تیره است ای خیرهخشم | پیشتر بنگر یکی بگشای چشم | |||||
| شد ز خشم و غم درون بقعهای | سوی شه بنوشت خشمین رقعهای | |||||
| اندر آن رقعه ثنای شاه گفت | گوهر جود و سخای شاه سفت | |||||
| کای ز بحر و ابر افزون کف تو | در قضای حاجت حاجاتجو | |||||
| زانک ابر آنچ دهد گریان دهد | کف تو خندان پیاپی خوان نهد | |||||
| ظاهر رقعه اگر چه مدح بود | بوی خشم از مدح اثرها مینمود | |||||
| زان همه کار تو بینورست و زشت | که تو دوری دور از نور سرشت | |||||
| رونق کار خسان کاسد شود | همچو میوهی تازه زو فاسد شود | |||||
| رونق دنیا برآرد زو کساد | زانک هست از عالم کون و فساد | |||||
| خوش نگردد از مدیحی سینهها | چونک در مداح باشد کینهها | |||||
| ای دل از کین و کراهت پاک شو | وانگهان الحمد خوان چالاک شو | |||||
| بر زبان الحمد و اکراه درون | از زبان تلبیس باشد یا فسون | |||||
| وانگهان گفته خدا که ننگرم | من به ظاهر من به باطن ناظرم | |||||