مثنوی معنوی/بقیه‌ی قصه‌ی بنای مسجد اقصی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر چهارم مثنوی  از مولوی
(بقیه‌ی قصه‌ی بنای مسجد اقصی)
'


چون سلیمان کرد آغاز بناپاک چون کعبه همایون چون منی
در بنااش دیده می‌شد کر و فرنی فسرده چون بناهای دگر
در بنا هر سنگ کز که می‌سکستفاش سیروا بی‌همی گفت از نخست
هم‌چو از آب و گل آدم‌کدهنور ز آهک پاره‌ها تابان شده
سنگ بی‌حمال آینده شدهوان در و دیوارها زنده شده
حق همی‌گوید که دیوار بهشتنیست چون دیوارها بی‌جان و زشت
چون در و دیوار تن با آگهیستزنده باشد خانه چون شاهنشهیست
هم درخت و میوه هم آب زلالبا بهشتی در حدیث و در مقال
زانک جنت را نه ز آلت بسته‌اندبلک از اعمال و نیت بسته‌اند
این بنا ز آب و گل مرده بدستوان بنا از طاعت زنده شدست
این به اصل خویش ماند پرخللوان به اصل خود که علمست و عمل
هم سریر و قصر و هم تاج و ثیاببا بهشتی در سال و در جواب
فرش بی‌فراش پیچیده شودخانه بی‌مکناس روبیده شود
خانه‌ی دل بین ز غم ژولیده شدبی‌کناس از توبه‌ای روبیده شد
تخت او سیار بی‌حمال شدحلقه و در مطرب و قوال شد
هست در دل زندگی دارالخلوددر زبانم چون نمی‌آید چه سود
چون سلیمان در شدی هر بامدادمسجد اندر بهر ارشاد عباد
پند دادی گه بگفت و لحن و سازگه به فعل اعنی رکوعی یا نماز
پند فعلی خلق را جذاب‌ترکه رسد در جان هر باگوش و کر
اندر آن وهم امیری کم بوددر حشم تاثیر آن محکم بود