مثنوی معنوی/باز جواب گفتن ابلیس معاویه را
ظاهر
| گفت ما اول فرشته بودهایم | راه طاعت را بجان پیمودهایم | |||||
| سالکان راه را محرم بدیم | ساکنان عرش را همدم بدیم | |||||
| پیشهی اول کجا از دل رود | مهر اول کی ز دل بیرون شود | |||||
| در سفر گر روم بینی یا ختن | از دل تو کی رود حب الوطن | |||||
| ما هم از مستان این می بودهایم | عاشقان درگه وی بودهایم | |||||
| ناف ما بر مهر او ببریدهاند | عشق او در جان ما کاریدهاند | |||||
| روز نیکو دیدهایم از روزگار | آب رحمت خوردهایم اندر بهار | |||||
| نی که ما را دست فضلش کاشتست | از عدم ما را نه او بر داشتست | |||||
| ای بسا کز وی نوازش دیدهایم | در گلستان رضا گردیدهایم | |||||
| بر سر ما دست رحمت مینهاد | چشمههای لطف از ما میگشاد | |||||
| وقت طفلیام که بودم شیرجو | گاهوارم را کی جنبانید او | |||||
| از کی خوردم شیر غیر شیر او | کی مرا پرورد جز تدبیر او | |||||
| خوی کان با شیر رفت اندر وجود | کی توان آن را ز مردم واگشود | |||||
| گر عتابی کرد دریای کرم | بسته کی گردند درهای کرم | |||||
| اصل نقدش داد و لطف و بخششست | قهر بر وی چون غباری از غشست | |||||
| از برای لطف عالم را بساخت | ذرهها را آفتاب او نواخت | |||||
| فرقت از قهرش اگر آبستنست | بهر قدر وصل او دانستنست | |||||
| تا دهد جان را فراقش گوشمال | جان بداند قدر ایام وصال | |||||
| گفت پیغامبر که حق فرموده است | قصد من از خلق احسان بوده است | |||||
| آفریدم تا ز من سودی کنند | تا ز شهدم دستآلودی کنند | |||||
| نه برای آنک تا سودی کنم | وز برهنه من قبایی بر کنم | |||||
| چند روزی که ز پیشم راندهست | چشم من در روی خوبش ماندهست | |||||
| کز چنان رویی چنین قهر ای عجب | هر کسی مشغول گشته در سبب | |||||
| من سبب را ننگرم کان حادثست | زانک حادث حادثی را باعثست | |||||
| لطف سابق را نظاره میکنم | هرچه آن حادث دو پاره میکنم | |||||
| ترک سجده از حسد گیرم که بود | آن حسد از عشق خیزد نه از جحود | |||||
| هر حسد از دوستی خیزد یقین | که شود با دوست غیری همنشین | |||||
| هست شرط دوستی غیرتپزی | همچو شرط عطسه گفتن دیر زی | |||||
| چونک بر نطعش جز این بازی نبود | گفت بازی کن چه دانم در فزود | |||||
| آن یکی بازی که بد من باختم | خویشتن را در بلا انداختم | |||||
| در بلا هم میچشم لذات او | مات اویم مات اویم مات او | |||||
| چون رهاند خویشتن را ای سره | هیچ کس در شش جهت از ششدره | |||||
| جزو شش از کل شش چون وا رهد | خاصه که بی چون مرورا کژ نهد | |||||
| هر که در شش او درون آتشست | اوش برهاند که خلاق ششست | |||||
| خود اگر کفرست و گر ایمان او | دستباف حضرتست و آن او | |||||
