مثنوی معنوی/باز تقریر کردن معاویه با ابلیس مکر او را
ظاهر
| گفت امیر او را که اینها راستست | لیک بخش تو ازینها کاستست | |||||
| صد هزاران را چو من تو ره زدی | حفره کردی در خزینه آمدی | |||||
| آتشی از تو نسوزم چاره نیست | کیست کز دست تو جامهش پاره نیست | |||||
| طبعت ای آتش چو سوزانیدنیست | تا نسوزانی تو چیزی چاره نیست | |||||
| لعنت این باشد که سوزانت کند | اوستاد جمله دزدانت کند | |||||
| با خدا گفتی شنیدی روبرو | من چه باشم پیش مکرت ای عدو | |||||
| معرفتهای تو چون بانگ صفیر | بانگ مرغانست لیکن مرغ گیر | |||||
| صد هزاران مرغ را آن ره زدست | مرغ غره کشنایی آمدست | |||||
| در هوا چون بشنود بانگ صفیر | از هوا آید شود اینجا اسیر | |||||
| قوم نوح از مکر تو در نوحهاند | دل کباب و سینه شرحه شرحهاند | |||||
| عاد را تو باد دادی در جهان | در فکندی در عذاب و اندهان | |||||
| از تو بود آن سنگسار قوم لوط | در سیاهابه ز تو خوردند غوط | |||||
| مغز نمرود از تو آمد ریخته | ای هزاران فتنهها انگیخته | |||||
| عقل فرعون ذکی فیلسوف | کور گشت از تو نیابید او وقوف | |||||
| بولهب هم از تو نااهلی شده | بوالحکم هم از تو بوجهلی شده | |||||
| ای برین شطرنج بهر یاد را | مات کرده صد هزار استاد را | |||||
| ای ز فرزینبندهای مشکلت | سوخته دلها سیه گشته دلت | |||||
| بحر مکری تو خلایق قطرهای | تو چو کوهی وین سلیمان ذرهای | |||||
| کی رهد از مکر تو ای مختصم | غرق طوفانیم الا من عصم | |||||
| بس ستارهی سعد از تو محترق | بس سپاه و جمع از تو مفترق | |||||