مثنوی معنوی/اندیشیدن یکی از صحابه بانکار کی رسول چرا ستاری نمیکند
ظاهر
| تا یکی یاری ز یاران رسول | در دلش انکار آمد زان نکول | |||||
| که چنین پیران با شیب و وقار | میکندشان این پیمبر شرمسار | |||||
| کو کرم کو سترپوشی کو حیا | صد هزاران عیب پوشند انبیا | |||||
| باز در دل زود استغفار کرد | تا نگردد ز اعتراض او رویزرد | |||||
| شومی یاری اصحاب نفاق | کرد ممن را چو ایشان زشت و عاق | |||||
| باز میزارید کای علام سر | مر مرا مگذار بر کفران مصر | |||||
| دل به دستم نیست همچون دید چشم | ورنه دل را سوزمی این دم ز خشم | |||||
| اندرین اندیشه خوابش در ربود | مسجد ایشانش پر سرگین نمود | |||||
| سنگهاش اندر حدث جای تباه | میدمید از سنگها دود سیاه | |||||
| دود در حلقش شد و حلقش بخست | از نهیب دود تلخ از خواب جست | |||||
| در زمان در رو فتاد و میگریست | کای خدا اینها نشان منکریست | |||||
| خلم بهتر از چنین حلم ای خدا | که کند از نور ایمانم جدا | |||||
| گر بکاوی کوشش اهل مجاز | تو بتو گنده بود همچون پیاز | |||||
| هر یکی از یکدگر بی مغزتر | صادقان را یک ز دیگر نغزتر | |||||
| صد کمر آن قوم بسته بر قبا | بهر هدم مسجد اهل قبا | |||||
| همچو آن اصحاب فیل اندر حبش | کعبهای کردند حق آتش زدش | |||||
| قصد کعبه ساختند از انتقام | حالشان چون شد فرو خوان از کلام | |||||
| مر سیهرویان دین را خود جهاز | نیست الا حیلت و مکر و ستیز | |||||
| هر صحابی دید زان مسجد عیان | واقعه تا شد یقینشان سر آن | |||||
| واقعات ار باز گویم یک بیک | پس یقین گردد صفا بر اهل شک | |||||
| لیک میترسم ز کشف رازشان | نازنینانند و زیبد نازشان | |||||
| شرع بی تقلید میپذرفتهاند | بی محک آن نقد را بگرفتهاند | |||||
| حکمت قرآن چو ضالهی ممنست | هر کسی در ضالهی خود موقنست | |||||