مثنوی معنوی/اعتراض کردن معترضی بر رسول علیه‌السلام بر امیر کردن آن هذیلی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر چهارم مثنوی  از مولوی
(اعتراض کردن معترضی بر رسول علیه‌السلام بر امیر کردن آن هذیلی)
'


 چون پیمبر سروری کرد از هذیلاز برای لشکر منصور خیل 
 بوالفضولی از حسد طاقت نداشتاعتراض و لانسلم بر فراشت 
 خلق را بنگر که چون ظلمانی‌انددر متاع فانیی چون فانی‌اند 
 از تکبر جمله اندر تفرقهمرده از جان زنده‌اند از مخرقه 
 این عجب که جان به زندان اندرستوانگهی مفتاح زندانش به دست 
 پای تا سر غرق سرگین آن جوانمی‌زند بر دامنش جوی روان 
 دایما پهلو به پهلو بی‌قرارپهلوی آرامگاه و پشت‌دار 
 نور پنهانست و جست و جو گواهکز گزافه دل نمی‌جوید پناه 
 گر نبودی حبس دنیا را مناصنه بدی وحشت نه دل جستی خلاص 
 وحشتت هم‌چون موکل می‌کشدکه بجو ای ضال منهاج رشد 
 هست منهاج و نهان در مکمنستیافتش رهن گزافه جستنست 
 تفرقه‌جویان جمع اندر کمینتو درین طالب رخ مطلوب بین 
 مردگان باغ برجسته ز بنکان دهنده‌ی زندگی را فهم کن 
 چشم این زندانیان هر دم به درکی بدی گر نیستی کس مژده‌ور 
 صد هزار آلودگان آب‌جوکی بدندی گر نبودی آب جو 
 بر زمین پهلوت را آرام نیستدان که در خانه لحاف و بستریست 
 بی‌مقرگاهی نباشد بی‌قراربی‌خمار اشکن نباشد این خمار 
 گفت نه نه یا رسول الله مکنسرور لشکر مگر شیخ کهن 
 یا رسول الله جوان ار شیرزادغیر مرد پیر سر لشکر مباد 
 هم تو گفتستی و گفت تو گواپیر باید پیر باید پیشوا 
 یا رسول‌الله درین لشکر نگرهست چندین پیر و از وی پیشتر 
 زین درخت آن برگ زردش را مبینسیبهای پخته‌ی او را بچین 
 برگهای زرد او خود کی تهیستاین نشان پختگی و کاملیست 
 برگ زرد ریش و آن موی سپیدبهر عقل پخته می‌آرد نوید 
 برگهای نو رسیده‌ی سبزفامشد نشان آنک آن میوه‌ست خام 
 برگ بی‌برگی نشان عارفیستزردی زر سرخ رویی صارفیست 
 آنک او گل عارضست ار نو خطستاو به مکتب گاه مخبر نوخطست 
 حرفهای خط او کژمژ بودمزمن عقلست اگر تن می‌دود 
 پای پیر از سرعت ار چه باز ماندیافت عقل او دو پر بر اوج راند 
 گر مثل خواهی به جعفر در نگرداد حق بر جای دست و پاش پر 
 بگذر از زر کین سخت شد محتجبهم‌چو سیماب این دلم شد مضطرب 
 ز اندرونم صدخموش خوش‌نفسدست بر لب می‌زند یعنی که بس 
 خامشی بحرست و گفتن هم‌چو جوبحر می‌جوید ترا جو را مجو 
 از اشارتهای دریا سر متابختم کن والله اعلم بالصواب 
 هم‌چنین پیوسته کرد آن بی‌ادبپیش پیغامبر سخن زان سرد لب 
 دست می‌دادش سخن او بی‌خبرکه خبر هرزه بود پیش نظر 
 این خبرها از نظر خود نایبستبهر حاضر نیست بهر غایبست 
 هر که او اندر نظر موصول شداین خبرها پیش او معزول شد 
 چونک با معشوق گشتی همنشیندفع کن دلالگان را بعد ازین 
 هر که از طفلی گذشت و مرد شدنامه و دلاله بر وی سرد شد 
 نامه خواند از پی تعلیم راحرف گوید از پی تفهیم را 
 پیش بینایان خبر گفتن خطاستکان دلیل غفلت و نقصان ماست 
 پیش بینا شد خموشی نفع توبهر این آمد خطاب انصتوا 
 گر بفرماید بگو بر گوی خوشلیک اندک گو دراز اندر مکش 
 ور بفرماید که اندر کش درازهم‌چنان شرمین بگو با امر ساز 
 همچنین که من درین زیبا فسونبا ضیاء الحق حسام‌الدین کنون 
 چونک کوته می‌کنم من از رشداو به صد نوعم بگفتن می‌کشد 
 ای حسام‌الدین ضیاء ذوالجلالچونک می‌بینی چه می‌جویی مقال 
 این مگر باشد ز حب مشتهیاسقنی خمرا و قل لی انها 
 بر دهان تست این دم جام اوگوش می‌گوید که قسم گوش کو 
 قسم تو گرمیست نک گرمی و مستگفت حرص من ازین افزون‌ترست