مثنوی معنوی/استدعاء امیر ترک مخمور مطرب را بوقت صبوح
ظاهر
| اعجمی ترکی سحر آگاه شد | وز خمار خمر مطربخواه شد | |||||
| مطرب جان مونس مستان بود | نقل و قوت و قوت مست آن بود | |||||
| مطرب ایشان را سوی مستی کشید | باز مستی از دم مطرب چشید | |||||
| آن شراب حق بدان مطرب برد | وین شراب تن ازین مطرب چرد | |||||
| هر دو گر یک نام دارد در سخن | لیک شتان این حسن تا آن حسن | |||||
| اشتباهی هست لفظی در بیان | لیک خود کو آسمان تا ریسمان | |||||
| اشتراک لفظ دایم رهزنست | اشتراک گبر و ممن در تنست | |||||
| جسمها چون کوزههای بستهسر | تا که در هر کوزه چه بود آن نگر | |||||
| کوزهی آن تن پر از آب حیات | کوزهی این تن پر از زهر ممات | |||||
| گر به مظروفش نظر داری شهی | ور به ظرفش بنگری تو گمرهی | |||||
| لفظ را مانندهی این جسم دان | معنیش را در درون مانند جان | |||||
| دیدهی تن دایما تنبین بود | دیدهی جان جان پر فن بین بود | |||||
| پس ز نقش لفظهای مثنوی | صورتی ضالست و هادی معنوی | |||||
| در نبی فرمود کین قرآن ز دل | هادی بعضی و بعضی را مضل | |||||
| الله الله چونک عارف گفت می | پیش عارف کی بود معدوم شی | |||||
| فهم تو چون بادهی شیطان بود | کی ترا وهم می رحمان بود | |||||
| این دو انبازند مطرب با شراب | این بدان و آن بدین آرد شتاب | |||||
| پر خماران از دم مطرب چرند | مطربانشان سوی میخانه برند | |||||
| آن سر میدان و این پایان اوست | دل شده چون گوی در چوگان اوست | |||||
| در سر آنچ هست گوش آنجا رود | در سر ار صفراست آن سودا شود | |||||
| بعد از آن این دو به بیهوشی روند | والد و مولود آنجا یک شوند | |||||
| چونک کردند آشتی شادی و درد | مطربان را ترک ما بیدار کرد | |||||
| مطرب آغازید بیتی خوابناک | که انلنی الکاس یا من لا اراک | |||||
| انت وجهی لا عجب ان لا اراه | غایة القرب حجاب الاشتباه | |||||
| انت عقلی لا عجب ان لم ارک | من وفور الالتباس المشتبک | |||||
| جت اقرب انت من حبل الورید | کم اقل یا یا نداء للبعید | |||||
| بل اغالطهم انادی فی القفار | کی اکتم من معی ممن اغار | |||||