مثنوی معنوی/آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن
ظاهر
| اندرین بود او که الهام آمدش | کشف شد این مشکلات از ایزدش | |||||
| کو بگفتت در کمان تیری بنه | کی بگفتندت که اندر کش تو زه | |||||
| او نگفتت که کمان را سختکش | در کمان نه گفت او نه پر کنش | |||||
| از فضولی تو کمان افراشتی | صنعت قواسیی بر داشتی | |||||
| ترک این سخته کمانی رو بگو | در کمان نه تیر و پریدن مجو | |||||
| چون بیفتد بر کن آنجا میطلب | زور بگذار و بزاری جو ذهب | |||||
| آنچ حقست اقرب از حبل الورید | تو فکنده تیر فکرت را بعید | |||||
| ای کمان و تیرها بر ساخته | صید نزدیک و تو دور انداخته | |||||
| هرکه دوراندازتر او دورتر | وز چنین گنجست او مهجورتر | |||||
| فلسفی خود را از اندیشه بکشت | گو بدو کوراست سوی گنج پشت | |||||
| گو بدو چندانک افزون میدود | از مراد دل جداتر میشود | |||||
| جاهدوا فینا بگفت آن شهریار | جاهدوا عنا نگفت ای بیقرار | |||||
| همچو کنعان کو ز ننگ نوح رفت | بر فراز قلهی آن کوه زفت | |||||
| هرچه افزونتر همیجست او خلاص | سوی که میشد جداتر از مناص | |||||
| همچو این درویش بهر گنج و کان | هر صباحی سختتر جستی کمان | |||||
| هر کمانی کو گرفتی سختتر | بود از گنج و نشان بدبختتر | |||||
| این مثل اندر زمانه جانی است | جان نادانان به رنج ارزانی است | |||||
| زانک جاهل ننگ دارد ز اوستاد | لاجرم رفت و دکانی نو گشاد | |||||
| آن دکان بالای استاد ای نگار | گنده و پر کزدمست و پر ز مار | |||||
| زود ویران کن دکان و بازگرد | سوی سبزه و گلبنان و آبخورد | |||||
| نه چو کنعان کو ز کبر و ناشناخت | از که عاصم سفینهی فوز ساخت | |||||
| علم تیراندازیش آمد حجاب | وان مراد او را بده حاضر به جیب | |||||
| ای بسا علم و ذکاوات و فطن | گشته رهرو را چو غول و راهزن | |||||
| بیشتر اصحاب جنت ابلهند | تا ز شر فیلسوفی میرهند | |||||
| خویش را عریان کن از فضل و فضول | تا کند رحمت به تو هر دم نزول | |||||
| زیرکی ضد شکستست و نیاز | زیرکی بگذار و با گولیبساز | |||||
| زیرکی دان دام برد و طمع و گاز | تا چه خواهد زیرکی را پاکباز | |||||
| زیرکان با صنعتی قانع شده | ابلهان از صنع در صانع شده | |||||
| زانک طفل خرد را مادر نهار | دست و پا باشد نهاده بر کنار | |||||