مثنوی معنوی/آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیمشب بگشادن
ظاهر
| آن امینان بر در حجره شدند | طالب گنج و زر و خمره بدند | |||||
| قفل را برمیگشادند از هوس | با دو صد فرهنگ و دانش چند کس | |||||
| زانک قفل صعب و پر پیچیده بود | از میان قفلها بگزیده بود | |||||
| نه ز بخل سیم و مال و زر خام | از برای کتم آن سر از عوام | |||||
| که گروهی بر خیال بد تنند | قوم دیگر نام سالوسم کنند | |||||
| پیش با همت بود اسرار جان | از خسان محفوظتر از لعل کان | |||||
| زر به از جانست پیش ابلهان | زر نثار جان بود نزد شهان | |||||
| حرص تازد بیهده سوی سراب | عقل گوید نیک بین که آن نیست آب | |||||
| حرص غالب بود و زر چون جان شده | نعرهی عقل آن زمان پنهان شده | |||||
| گشته صدتو حرص و غوغاهای او | گشته پنهان حکمت و ایمای او | |||||
| تا که در چاه غرور اندر فتد | آنگه از حکمت ملامت بشنود | |||||
| چون ز بند دام باد او شکست | نفس لوامه برو یابید دست | |||||
| تا به دیوار بلا ناید سرش | نشنود پند دل آن گوش کرش | |||||
| کودکان را حرص گوزینه و شکر | از نصیحتها کند دو گوش کر | |||||
| چونک دردت دنبلش آغاز شد | در نصیحت هر دو گوشش باز شد | |||||
| حجره را با حرص و صدگونه هوس | باز کردند آن زمان آن چند کس | |||||
| اندر افتادند از در ز ازدحام | همچو اندر دوغ گندیده هوام | |||||
| عاشقانه در فتد با کر و فر | خورد امکان نی و بسته هر دو پر | |||||
| بنگریدند از یسار و از یمین | چارقی بدریده بود و پوستین | |||||
| باز گفتند این مکان بینوش نیست | چارق اینجا جز پی روپوش نیست | |||||
| هین بیاور سیخهای تیز را | امتحان کن حفره و کاریز را | |||||
| هر طرف کندند و جستند آن فریق | حفرهها کردند و گوهای عمیق | |||||
| حفرههاشان بانگ میداد آن زمان | کندههای خالییم ای کندگان | |||||
| زان سگالش شرم هم میداشتند | کندهها را باز میانباشتند | |||||
| بیعدد لا حول در هر سینهای | مانده مرغ حرصشان بیچینهای | |||||
| زان ضلالتهای یاوهتازشان | حفرهی دیوار و در غمازشان | |||||
| ممکن اندای آن دیوار نی | با ایاز امکان هیچ انکار نی | |||||
| گر خداع بیگناهی میدهند | حایط و عرصه گواهی میدهند | |||||
| باز میگشتند سوی شهریار | پر ز گرد و روی زرد و شرمسار | |||||