لاهوتی (دوبیتیها)
ظاهر
| به جان جا کرده آثار دوتارت، | به حیرت ماندم از کار دوتارت. | |||||
| بجنبد دل، چو بر تارش زنی دست، | مگر بسته به دل، تار دوتارت؟ | |||||
***
| جهان را فتح کرد، آواز سازت؛ | نوای دلکش و طناز سازت. | |||||
| به رقص آرد به هر پیکر دلی هست | هوای روح راحتساز سازت. | |||||
***
| فدای نغمهٔ ممتاز تارت، | هوای شوخ پراعجاز تارت. | |||||
| دلم خواهد کنم پرواز، چون باز، | بیایم بشنوم آواز تارت. | |||||
***
| نشسته از وفا سنگ تو در دل، | چه پرشور است، آهنگ تو در دل. | |||||
| چرا رقصد چو تو، نی می نوازی، | مگر دل دف بود، چنگ تو در دل؟ | |||||
***
| نوا آمد به گلزار از دوتارت. | به رقص آمد، گل نار از دوتارت. | |||||
| دل عالم، به نیم آواز بندد | به مهر خویش، یک تار از دوتارت. | |||||
***
| تو آن ماهی که حسنت را ضرر نیست، | تو آن شاهی که ملکت را خطر نیست. | |||||
| به دل راحت بمان وز کس میاندیش، | که در این خانه، یک جا بیشتر نیست. | |||||
***
| به من، عشقت جنون آموزد آخر، | ز دنیا، دیده ام را دوزد آخر. | |||||
| درون سینه ام آتش میفروز، | در آنجا خانه ات می سوزد آخر. | |||||
***
| الهی ماند این دل، خانهٔ تو، | تو بلبل باشی و دل، لانهٔ تو! | |||||
| کتاب کودکان گردد به مکتب، | پر از حرف من و افسانهٔ تو! | |||||
***
| به گردت گر حصار از سنگ سازند، | رهش را چون دل من تنگ سازند، | |||||
| شکافم قلعه را، پیش تو آیم، | ز خونم گر زمین را رنگ سازند. | |||||
***
| پی دل، ترک شهر و خانه کردم؛ | به باغت، مثل بلبل لانه کردم. | |||||
| شدم مست و زدم چهچه به عالم، | گل روی تو را افسانه کردم. | |||||
***
| تو حوری بچه ای، من - دایهٔ تو، | تو سرو نورسی، من - سایهٔ تو. | |||||
| تو آهو بره ای، دل - جای خوابت، | تو - گل، من: سبزه در گلپایهٔ تو. | |||||
***
| ز راه دیده، در دل خانه کردی، | سپس، این خانه را ویرانه کردی. | |||||
| نگویم، زانچه کردی یا نکردی، | فقط یک گپ، مرا دیوانه کردی! | |||||
***
| همیشه در لبم افسانهٔ توست، | به چشمم صورت فرزانهٔ توست. | |||||
| تویی در دل، مزن بر سینه تیرم، | که این قلعه، حصار خانهٔ توست. | |||||
***
| تو، کاری با دلم دزدیده داری، | حکایت های کسنشنیده داری، | |||||
| به هر جا بنگرم، روی تو بینم، | سیه چشمک، تو، جا در دیده داری. | |||||
***
| روم بوسم دو دست دایهٔ تو | مگر راهم دهد در سایهٔ تو. | |||||
| مباد آن دم که من دور از تو مانم، | تو حسنی، عشق من، پیرایهٔ تو. | |||||
***
| سیه چشمک، دلم سوی تو آید، | نداند راه، با بوی تو آید. | |||||
| مرا با خود کشد افتان و خیزان، | برای دیدن روی تو آید. | |||||
***
| کمان ابرو، کمانت را ببوسم، | سنان مژگان، سنانت را ببوسم، | |||||
| کمندافکن، بگیرم گیسویت را، | صدف دندان، لبانت را ببوسم! | |||||
***
| نمی گوید به من از مشکل خود، | نمی دانم چه سازم با دل خود؟ | |||||
| چه خرمن ها ز غم در سینه دارم | ز دست این دل بی حاصل خود!... | |||||
***
| به باغت، بلبل پربسته ام من؛ | به دامت، صید پابشکسته ام من. | |||||
| بده تیر و کمانت را ببوسم، | ترحم کن، عزیزم، خسته ام من! | |||||
***
| چرا رفتی، فشاندی خون ز چشمم، | جهان بیخود فکندی چون ز چشمم، | |||||
| تو نور دیده ای، باز آی و دیگر، | سیه چشمک، مرو بیرون ز چشمم! | |||||
***
| ز هر دلبر که در روی زمین است | بتم، صد ره فزونتر، نازنین است. | |||||
| دو چشمانش، دو مغناتیس تیزند، | چه حاصل، گر دل من، آهنین است. | |||||
***
| سیه چشمک، به دل بند تو باشد؛ | بقای جان ز پیوند تو باشد؛ | |||||
| سفرها کردم و دیدم جهان را؛ | ندیدم کس، که مانند تو باشد. | |||||
***
| از آن سیمین بناگوشش، بترسید! | از آن لعل شکرنوشش، بترسید! | |||||
| چه پرچین، بر جبین افکنده مو را؛ | از آن حسن زره پوشش بترسید! | |||||
***
| نه باکی هست از اژدر، دلم را، | نه بیم از توپ و از لشکر دلم را. | |||||
| تو مژگان سیه در آن فرو بر، | مگر خامش کند نشتر دلم را. | |||||
***
| به ناز دلبری غرق است چشمت؛ | بتا، سرچشمهٔ برق است چشمت. | |||||
| ز برقش، بر همه عالم رسد نور، | اگرچه اختر شرق است چشمت. | |||||
***
| پریشان کرده بر گل، سنبل خود، | چه بازی می کند با بلبل خود!.. | |||||
| سفر کردم به گلشن های دنیا، | ندیدم هیچ گل، مثل گل خود. | |||||
***
| شد از حد، اشک و داد دیده و دل، | چه هست اندر نهاد دیده و دل؟ | |||||
| مرا کشتند بین آب و آتش، | فغان زین اتحاد دیده و دل! | |||||
***
| مرنج از من، ای آرام دل من، | نمی خواهی، مده کام دل من. | |||||
| گناهم چیست، غیر از اینکه گفتم: | بود زلف کجت، دام دل من؟ | |||||
***
| درون جان بتا، بی شک، تویی، تو. | دل آرامم، به دنیا، یک تویی، تو. | |||||
| دوای دردم از مردم چه پرسی؟ | طبیب من، سیه چشمک، تویی، تو! | |||||
***
| نگار دلپسند من، تویی، تو؛ | مه خورشیدبند من، تویی، تو؛ | |||||
| کند دور از تو، طبعم نارسایی، | بتا، شعر بلند من، تویی، تو. | |||||
***
| ز پیشم، دلربای دل، چرا رفت؟ | اگر آمد برای دل، چرا رفت؟ | |||||
| خودش داند که دل، لبریز درد است، | در این صورت، دوای دل، چرا رفت؟ | |||||
***
| تو رفتی، بی تو بر جسمم تب آمد؛ | نهان شد آفتاب از من، شب آمد. | |||||
| برای پرسش دل، بار دیگر | بیا پیشم، که جانم بر لب آمد. | |||||
***
| نه روز آیی که شادابت ببینم، | نه شب خوابم که در خوابت ببینم. | |||||
| زمین را می کنم از اشک، دریا، | چو ماهی، بلکه در آبت ببینم. | |||||
***
| تو را دلبر صدا کرد، ای دل، ای دل! | ببین بختت چه ها کرد، ای دل، ای دل! | |||||
| چه کردی تا به این دولت رسیدی، | که در حقت دعا کرد، ای دل، ای دل؟ | |||||
***
| به مردی، امتحان بایست دادن؛ | وفاداری، نشان بایست دادن؛ | |||||
| خطر نزدیک شد، حاضر شو، ای دل، | به جانان، بلکه جان بایست دادن. | |||||
***
| به لب بنشسته جان، از دست این دل، | به تنگ آمد جهان، از دست این دل. | |||||
| نه از دلبر، نه از من، می کشد دست، | هلاکم کرد، امان از دست این دل! | |||||
***
| تو که صد دل به مویی بسته داری، | کجا دل با من دلخسته داری؟ | |||||
| دلم بشکستی و شادم که گویند: | تو، الفت با دل بشکسته داری! | |||||
***
| سیه چشمک، چرا بردی دلم را، | کمان ابرو، کجا بردی دلم را؟ | |||||
| ز تو بهتر، به دنیا دلبری نیست؛ | صفا کردی، بجا بردی دلم را. | |||||
***
| مه روی تو، مشکین هاله دارد | ولیکن، هاله اش دنباله دارد. | |||||
| جز اینکه لاله لال است، او - سخنگو، | چه فرقی لعل تو، با لاله دارد؟ | |||||
***
| چو دیدم طلعت فرزانهٔ تو، | از آن دم، شد دلم کاشانهٔ تو. | |||||
| مزن چاکم به دل، زانجا مبادا | که دزد آید درون خانهٔ تو. | |||||
***
| برو، دختر، که فرهاد تو باشم، | شکار چشم صیاد تو باشم. | |||||
| کجا آیم، که را بینم، چه سازم، | که من هم در بریگاد تو باشم؟ | |||||
***
| الهی من شوم همسایهٔ تو، | عصا گردم به دست دایهٔ تو، | |||||
| شوم ابر و به وقت پنبه چیدن | به سر باشم، به هر جا سایهٔ تو. | |||||
***
| سیه چشمان، شکوفه خوش نما شد، | ببین، چون باغ و صحرا پرصفا شد! | |||||
| بهار سرخ پوش ما، ظفر کرد، | کنون دنیای نو، دنیای ما شد. | |||||
***
| همیشه یاد ایران، در دل ماست؛ | امید فتح یاران، در دل ماست. | |||||
| ز بس، در یاد آن زندانیانیم، | خود آزادیم و زندان، در دل ماست! | |||||
***