عطار (قصاید)/جانم ز سر کون به سودا در اوفتاد
ظاهر
| جانم ز سر کون به سودا در اوفتاد | دل زو سبق ببرد و به غوغا در اوفتاد | |||||
| از بس که من به فکر ز پای آمدم به سر | پایم زدست رفت و سر از پا در اوفتاد | |||||
| چون آب این حدیث ز بالای سرگذشت | آتش همی به جان و دل ما دراوفتاد | |||||
| چون دل زهر کرده بدو هرچه گفته بود | بادی به دست دید به سودا دراوفتاد | |||||
| امروز گشت پیش دلم رستخیز نقد | از بس که جان به فکرت فردا دراوفتاد | |||||
| تا رفته دید کار و ز دستش برفته کار | از کار خویشتن به دریغا دراوفتاد | |||||
| نیک و بد و وجود و عدم جمله پاک برد | جان را یگانه کرد که یکتا در اوفتاد | |||||
| فرخ کسی که در طلب و درد این حدیث | بر خاره خار خورد و به صحرا دراوفتاد | |||||
| از ابلهیم غصه کند کز کمال جهل | این جمله دید و خوش به تماشا دراوفتاد | |||||
| چون مرگ در رسید مقامات خوف رفت | وز بیم مرگ لرزه بر اعضا دراوفتاد | |||||
| یک حمله کرد ترک تحیر به ترک تاز | پس دست برگشاد و به یغما دراوفتاد | |||||
| بر خویشتن بلرز اگرچه ز بیم مرگ | آتش به مغز صخره صما دراوفتاد | |||||
| تسلیم کن وجود و برو ترک خویش گیر | کانکس هلاک شد که به هیجا دراوفتاد | |||||
| بیچاره منکری که در آن موسم رضا | از غایت سخط به علالا دراوفتاد | |||||
| بسیار قطره چون من و چون تو به یک زمان | در بحر چه نهان و چه پیدا دراوفتاد | |||||
| چه کم شد و چه بیش گر از تند باد مرگ | یک شبنم ضعیف به دریا دراوفتاد | |||||
| چندین مخور غم خود و انگار شیشهای | ناگه ز دست بر سر خارا دراوفتاد | |||||
| این خود چه آتش است که از باطن جهان | ظاهر شد و به پیر و به برنا دراوفتاد | |||||
| در زیر چرخ باد هوا دید موجزن | چونان که نور دیدهی بینا دراوفتاد | |||||
| ترسید دل که بستهی این دامگه شود | مردانه پیش صف شد و تنها دراوفتاد | |||||
| چون عقل رای زن شد و چون علم حیلهگر | بی عقل و علم آمد و شیدا دراوفتاد | |||||
| احباب ره نداشت بسی رنج راه دید | القصه حمله کرد و به اعدا دراوفتاد | |||||
| بر هم درید پردهی اسما و خوش برفت | اسما چو محو شد به مسما دراوفتاد | |||||
| توفیق حق نگر که چه مردانه جست ازانک | زو مردتر بسی دل دانا دراوفتاد | |||||
| چون در جهان غیب فنا گشت در بقا | برخاست لا ز پیش به الا دراوفتاد | |||||
| اسرار ذره ذره بر او گشت آشکار | بازش نظر به عالم اسما دراوفتاد | |||||
| چون سر ذره نامتناهی بدید او | دایم درین طلب به تقاضا دراوفتاد | |||||
| چندان که سر بیش طلب کرد بیش یافت | آخر ز عجز خود به مدارا دراوفتاد | |||||
| گاه از حجاب تن به ثری رفت تا قدم | گه سوی وجه فوق ثریا دراوفتاد | |||||
| میگشت در میانهی وجه و قدم مدام | گاهی به پست و گاه به بالا دراوفتاد | |||||
| چون در قدم رسید همه شوق وجه داشت | چون وجه داشت زان به تمنا دراوفتاد | |||||
| نی در قدم قرار و نه در وجه هم قرار | نی هر دو، هر دو چیست به عمدا دراوفتاد | |||||
| پنجه هزار سال سفر کن علیالدوام | وین صید را ببین که چه زیبا دراوفتاد | |||||
| طوطی که کرد از قفس آهنین حذر | تا چشم زد همی به همانجا دراوفتاد | |||||
| از پیش کار پرده برافکن که زهر به | زان یک شکر که طوطی گویا دراوفتاد | |||||
| ما را ز بهر یک شکر از ما جدا کنند | طوطی به پای دام بلازا دراوفتاد | |||||
| چیزی نیافت یک دم و از دست رفت دل | جان نیز نیست گشت و به سودا دراوفتاد | |||||
| یوسف چو پاره پاره برون آمد از نقاب | دیدی که سخت سخت زلیخا دراوفتاد | |||||
| ای بس که چرخ در پی این راز شد نگون | گاهی به زیر و گاه به بالا دراوفتاد | |||||
| چون راه شوق عشق به پای خرد نبود | از دست رفت عقلم و از جا دراوفتاد | |||||
| بر اوج لامکان سفری خوش گزیده بود | اینجا پدید نیست همانا دراوفتاد | |||||
| یارب درین طلب دل عطار خون گرفت | زان خون شفق به گنبد خضرا دراوفتاد | |||||
| در من نگر که خاک سگ کوی تو منم | وین سگ به کوی تو به تولا دراوفتاد | |||||