عطار (قصاید)/ای حلقهی درگاه تو هفت آسمان سبحانه
ظاهر
| ای حلقهی درگاه تو هفت آسمان سبحانه | وی از تو هم پر هم تهی هر دو جهان سبحانه | |||||
| ای از هویدایی نهان وی از نهانی بس عیان | هم بر کناری از جهان هم در میان سبحانه | |||||
| چرخ آستان درگهت شیران عالم روبهت | حیران بمانده در رهت پیر و جوان سبحانه | |||||
| در کنه تو عقل و بصر هم اعجمی هم بی خبر | جان طفل لب از شیر تر تن ناتوان سبحانه | |||||
| در وصف ذاتت بی شکی از صد هزاران صد یکی | دانش ندارند اندکی بسیار دان سبحانه | |||||
| در جست و جویت عقل و جان واله فتاده در جهان | تو دایما گنجی نهان در قعر جان سبحانه | |||||
| دل غرقهی دریای تو تن نیز ناپروای تو | سرگشتهی سودای تو عقل و روان سبحانه | |||||
| هر بیزبانی بستهلب با رازهای بوالعجب | با تو سخن گو روز و شب از صد زبان سبحانه | |||||
| ذرات عالم از علی تا نقطهی تحت الثری | تسبیح تو گوید همی کای غیب دان سبحانه | |||||
| شبهای تار و روشنان بر خاک تو نوحهکنان | مردان ز شوقت چون زنان بر رخ زنان سبحانه | |||||
| گردون زنگاری تو غرق هواداری تو | و اندر طلبکاری تو بر سر دوان سبحانه | |||||
| بر درگه تو آسمان در آستین آورده جان | سر بر نگیرد یک زمان از آستان سبحانه | |||||
| سلطان عالی حضرتی برتر ز نور و ظلمتی | در پردههای عزتی در لامکان سبحانه | |||||
| بس کس که اندر باخت جان تا یابد از کویت نشان | وز تو نبوده در جهان کس را نشان سبحانه | |||||
| وصفت که جان افزایدم گرچه زبان بگشایدم | نه در عبارت آیدم نه در بیان سبحانه | |||||
| چون وصف تو بیچون بود از حد عقل افزون بود | هم از یقین بیرون بود هم از گمان سبحانه | |||||
| پیش از همه رانده قلم بنوشته منشور کرم | فرعون و موسی را به هم روزی رسان سبحانه | |||||
| فرعون چون سرکش بود گرچه در آب خوش فتد | زان آب در آتش فتد هم در زمان سبحانه | |||||
| پنهان کنی پیغمبری از آتشی در آذری | زان برد موسی اخگری اندر دهان سبحانه | |||||
| از نیم پشه کژدمی، انگیختی چون رستمی | تا بر سر نامردمی میزد سنان سبحانه | |||||
| از عنکبوت بیتنی بر ساختی پرده تنی | تا دوستی از دشمنی کردی نهان سبحانه | |||||
| آن کرم سرگردان تو در قعر سنگی زان تو | هر روز از دیوان تو اجرا ستان سبحانه | |||||
| چون جان و دل پرداختی تنها به خاک انداختی | مرغان جان را ساختی عرش آشیان سبحانه | |||||
| بگشای چشم ای دیدهور در صنع رب دادگر | وین دانههای در نگر در کهکشان سبحانه | |||||
| آن ماه نو ابرو به خم وین طاس روی اندر شکم | صد دیده بگشاده به هم چون دیدهبان سبحانه | |||||
| چون خور فتد در قیروان شعرای شب آرد جهان | تا بر سر اندازد از آن دو خواهران سبحانه | |||||
| شب را ز انجم توشهای پروین چو زرین خوشهای | بشکفته در هر گوشهای صد گلستان سبحانه | |||||
| هر شب به دست قادری بر گلشن نیلوفری | از غایت صنعتگری گوهر فشان سبحانه | |||||
| چون صنع خود پیدا کند صحن فلک صحرا کند | گه فرقدان زیبا کند گه شعریان سبحانه | |||||
| چون طاق گردون بسته شد عدل و کرم پیوسته شد | تا با بره هم رسته شد شیر ژیان سبحانه | |||||
| گه ماه را بگداخته در راه ماهی تاخته | گه تیر را انداخته اندر کمان سبحانه | |||||
| گه خوشهای بیرون کشد تا آدمی در خون کشد | گه دلو بر گردون کشد بیریسمان سبحانه | |||||
| عقرب نهاده گردنش بگشاده دم بر دشمنش | جوزا به خدمت کردنش بسته میان سبحانه | |||||
| چشم ترازو وا کند صد چشمه زو صحرا کند | خرچنگ را پیدا کند ز آب روان سبحانه | |||||
| گه تن به بازی سرکشد ضحاکیی خنجر کشد | از گاو رایت برکشد چون کاویان سبحانه | |||||
| بلبل که جان افزاید او دستان زنان زان آید او | تا سر تو بسراید او از صد زبان سبحانه | |||||
| از شوق تو هر بلبلی چون پیش آرد غلغلی | صد برگ یابد هر گلی در بوستان سبحانه | |||||
| گر زان شراب عاشقان یک جرعه برسانی به جان | با هش نیاید بعد از آن تا جاودان سبحانه | |||||
| هستم رهین نعمتت دل بر امید رحمتت | تا در رسد از حضرتت یک مژدگان سبحانه | |||||
| ای بر حقیقت پادشا گر در ره تو این گدا | سودی کند دانم تو را نبود زیان سبحانه | |||||
| چون آفریدی رایگان نه سود کردی نه زیان | اکنون ببخش ای غیب دان هم رایگان سبحانه | |||||
| یارب دل و دلدار شد بار گنه بسیار شد | وین خفته تا بیدار شد شد کاروان سبحانه | |||||
| اول نه نیکو زیستم جز حسرت اکنون چیستم | ای بس که من بگریستم از شرم آن سبحانه | |||||
| درماندهام در کار خود نه یار کس نه یار خود | از پردهی پندار خود بازم رهان سبحانه | |||||
| جان مرا هشیار کن شایستهی دیدار کن | وین خفته را بیدار کن در زندگان سبحانه | |||||
| در ششدر خوف و رجا چون جان شود از تن جدا | یارب مکش از سوی ما آن دم عنان سبحانه | |||||
| از ظلمت تحت الثری جان جذب کن سوی علا | نوری ز انوار هدی در وی رسان سبحانه | |||||
| هرچند بیباک رهم از لطف کن پاک رهم | کافکند بر خاک رهم بار گران سبحانه | |||||
| عطار را در هر نفس فریاد رس لطف تو بس | پاکش برای فریاد رس زین خاکدان سبحانه | |||||