عطار (فی التوحید باری تعالی جل و علا)/خورد عیاری بدان دلخسته باز
ظاهر
| خورد عیاری بدان دلخسته باز | با وثاقش برد دستش بسته باز | |||||
| شد که تیغ آرد زند در گردنش | پارهی نان داد آن ساعت زنش | |||||
| چون بیامد مرد با تیغ آن زمان | دید آن دلخسته را در دست نان | |||||
| گفت این نانت که داد ای هیچ کس | گفت این نان را عیالت داد و بس | |||||
| مرد چون بشنید آن پاسخ تمام | گفت بر ما شد ترا کشتن حرام | |||||
| زانک هر مردی که نان ما شکست | سوی او با تیغ نتوان برد دست | |||||
| نیست از نان خوارهی ما جان دریغ | من چگونه خون او ریزم به تیغ | |||||
| خالقا سر تا به راه آوردهام | نان همه بر خوان تو میخوردهام | |||||
| چون کسی میبشکند نان کسی | حق گزاری میکند آن کس بسی | |||||
| چون تو بحر جود داری صد هزار | نان تو بسیار خوردم حق گزار | |||||
| یا اله العالمین درماندهام | غرق خون بر خشک کشتی راندهام | |||||
| دست من گیر و مرا فریاد رس | دست بر سر چند دارم چون مگس | |||||
| ای گناه آمرز و عذرآموز من | سوختم صد ره چه خواهی سوز من | |||||
| خونم از تشویر تو آمد به جوش | ناجوان مردی بسی کردم بپوش | |||||
| من ز غفلت صد گنه را کرده ساز | تو عوض صد گونه رحمت داده باز | |||||
| پادشاها در من مسکین نگر | گر ز من بد دیدی آن شد این نگر | |||||
| چون ندانستم خطا کردم ببخش | بر دل و بر جان پر دردم ببخش | |||||
| چشم من گر مینگرید آشکار | جان نهان میگرید از شوق تو زار | |||||
| خالقا گر نیک و گر بد کردهام | هرچه کردم با تن خود کردهام | |||||
| عفو کن دون همتیهای مرا | محو کن بیحرمتیهای مرا | |||||
| سوزنی چون دید با عیسی به هم | بخیه با روی او فکندش لاجرم | |||||
| تیغ را از لاله خون آلود کرد | گلشن نیلوفری از دود کرد | |||||
| پاره پاره خاک را در خون گرفت | تا عتیق و لعل از و بیرون گرفت | |||||
| در سجودش روز و شب خورشید و ماه | کرد پیشانی خود بر خاک راه | |||||
| هست سیمایی ایشان از سجود | کی بود بیسجده سیما را وجود | |||||
| روز از بسطش سپید افروخته | شب ز قبضش در سیاهی سوخته | |||||
| طوطیی را طوق از زر ساخته | هدهدی را پیک ره برساخته | |||||
| مرغ گردون در رهش پر میزند | بر درش چون حلقهای سر میزند | |||||
| چرخ را دور شبانروزی دهد | شب برد روز آورد روزی دهد | |||||
| چون دمی در گل دمد آدم کند | وز کف و دودی همه عالم کند | |||||
| گه سگی را ره دهد در پیشگاه | گه کند از گربهای مکشوف راه | |||||
| چون سگی را مرد آن قربت کند | شیرمردی را به سگ نسبت کند | |||||
| او نهد از بهر سکان فلک | گردهی خورشید بر خوان فلک | |||||
| گه عصایی را سلیمانی دهد | گاه موری را سخن دانی دهد | |||||
| از عصایی آورد ثعبان پدید | وز تنوری آورد طوفان پدید | |||||
| چون فلک را کرهای سرکش کند | از هلالش نعل در آتش کند | |||||
| ناقه از سنگی پدیدار آورد | گاو زر در نالهی زار آورد | |||||
| در زمستان سیم آرد در نثار | زر فشاند در خزان از شاخسار | |||||
| گر کسی پیکان به خون پنهان کند | او ز غنچه خون در پیکان کند | |||||
| یاسمین را چار ترکی برنهد | لاله را از خون کله بر سر نهد | |||||
| گه نهد بر فرق نرگس تاج زر | گه کند در تاجش از شب نم گهر | |||||
| عقل کار افتاده جان دل داده زوست | آسمان گردان زمین استاده زوست | |||||
| کوه چون سنگی شد از تقدیر او | بحر آبی گشت از تشویر او | |||||
| هم زمینش خاک بر سر مانده است | هم فلک چون حلقه بر در مانده است | |||||
| هشت خلدش یک ستانه بیش نیست | هفت دوزخ یک ز فانه بیش نیست | |||||
| جمله در توحید او مستغرقاند | چیست مستغرق که سحر مطلقاند | |||||
| گرچه هست از پشت ماهی تا به ماه | جملهی ذرات بر ذاتش گواه | |||||
| پستی خاک و بلندی فلک | دو گواهش بس بود بر یک به یک | |||||
| با دو خاک و آتش و خون آورد | سر خویش از جمله بیرون آورد | |||||
| خاک ما گل کرد در چل بامداد | بعد از آن جان را درو آرام داد | |||||
| جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد | عقل دادش تا به دو بیننده شد | |||||
| عقل را چون دید بینایی گرفت | علم دادش تا شناسایی گرفت | |||||
| چون شناسا شد به عقل اقرار داد | غرق حیرت گشت و تن در کار داد | |||||
| خواه دشمن گیر اینجا خواه دوست | جمله را گردن به زیر بار اوست | |||||
| حکمت او بر نهد بار همه | وای عجب او خود نگه دار همه | |||||
| کوه را میخ زمین کرد از نخست | پس زمین را روی از دریا بشست | |||||
| چون زمین بر پشت گاو استاد راست | گاو بر ماهی و ماهی در هواست | |||||
| پس همه بر چیست بر هیچ است و بس | هیچ هیچست این همه هیچست و بس | |||||
| فکر کن در صنعت آن پادشاه | کین همه بر هیچ میدارد نگاه | |||||
| چون همه بر هیچ باشد از یکی | این همه پس هیچ باشد بیشکی | |||||
| جزو و کل برهان ذات پاک اوست | عرش و فرش اقطاع مشتی خاک اوست | |||||
| عرش بر آبست و عالم بر هواست | بگذر از آب و هوا جمله خداست | |||||
| عرش و عالم جز طلسمی بیش نیست | اوست و بس این جمله اسمی بیش نیست | |||||
| درنگر کین عالم و آن عالم اوست | نیست غیر او وگر هست آن هم اوست | |||||
| جمله یک ذاتست اما متصف | جمله یک حرف و عبارت مختلف | |||||
| مرد میباید که باشد شه شناس | گر ببیند شاه را در صد لباس | |||||
| در غلط نبود که میداند که کیست | چون همه اوست این غلط کردن ز چیست | |||||
| در غلط افتادن احول را بود | این نظر مردی معطل را بود | |||||
| ای دریغا هیچ کس رانیست تاب | دیدها کور و جهان پر ز آفتاب | |||||
| گر نبینی این خرد را گم کنی | جمله او بینی و خود را گم کنی | |||||
| جمله دارند ای عجب دامن به دست | وز همه دورند و با او همنشست | |||||
| ای ز پیدایی خود بس ناپدید | جملهی عالم تو و کس ناپدید | |||||
| جان نهان در جسم و تو در جان نهان | ای نهان اندر نهان ای جان جان | |||||
| ای ز جمله پیش و هم پیش از همه | جمله از خود دیده و خویش از همه | |||||
| بام تو پر پاسبان، در پر عسس | سوی تو چون راه یابد هیچ کس | |||||
| عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست | وز صفاتت هیچ کس آگاه نیست | |||||
| گرچه در جان گنج پنهان هم تویی | آشکارا بر تن و جان هم تویی | |||||
| جملهی جانها ز کنهت بینشان | انبیا بر خاک راهت جان فشان | |||||
| عقل اگر از تو وجودی پی برد | لیک هرگز ره به کنهت کی برد | |||||
| چون تویی جاوید در هستی تمام | دستها کلی فرو بستی تمام | |||||
| ای درون جان برون جان تویی | هرچه گویم آن نهی هم آن تویی | |||||
| ای خرد سرگشتهی درگاه تو | عقل را سر رشته گم در راه تو | |||||
| جملهی عالم به تو بینم عیان | وز تو در عالم نمیبینم نشان | |||||
| هرکسی از تو نشانی داد باز | خود نشان نیست از تو ای دانای راز | |||||
| گرچه چندین چشم گردون بازکرد | هم ندید از راه تو یک ذره گرد | |||||
| نه زمین هم دید هرگز گرد تو | گرچه بر سرکرد خاک از درد تو | |||||
| آفتاب از شوق تو رفته ز هوش | هر شبی در روی میمالید گوش | |||||
| ماه نیز از بهر تو بگداخته | هر مه از حیرت سپرانداخته | |||||
| بحر در شورت سرانداز آمده | دامنیتر خشک لب باز آمده | |||||
| کوه را صد عقبه بر ره مانده | پای در گل تا کمر گه مانده | |||||
| آتش از شوق تو چون آتش شده | پای بر آتش چنین سرکش شده | |||||
| باد بی تو بی سر و پای آمده | باد در کف باد پیمای آمده | |||||
| آب را نامانده آبی بر جگر | وابش از شوق تو بگذشته ز سر | |||||
| خاک در کوی تو بر در مانده | خاکساری خاک بر سرمانده | |||||
| چند گویم چون نیایی در صفت | چون کنم چون من ندارم معرفت | |||||
| گر تو ای دل طالبی در راه رو | مینگر از پیش و پس آگاه رو | |||||
| سالکان را بین به درگاه آمده | جمله پشتاپشت همراه آمده | |||||
| هست با هر ذره درگاهی دگر | پس ز هر ذره بدو راهی دگر | |||||
| تو چه دانی تا کدامین ره روی | وز کدامین ره بدان درگه روی | |||||
| آن زمان کورا عیان جویی نهانست | و آن زمان کورا نهان جویی عیانست | |||||
| گر عیان جویی نهان آنگه بود | ور نهان جویی عیان آنگه بود | |||||
| ور بهم جویی چو بیچونست او | آن زمان از هر دو بیرونست او | |||||
| تو نکردی هیچ گم چیزی مجوی | هرچه گویی نیست آن چیزی مگوی | |||||
| آنچ گویی و انچ دانی آن تویی | خویش رابشناس صد چندان تویی | |||||
| تو بدو بشناس او را نه به خود | راه از و خیزد بدو نه از خرد | |||||
| واصفان را وصف او درخورد نیست | لایق هر مرد و هر نامرد نیست | |||||
| عجز از آن همشیره شد با معرفت | کو نه در شرح آید و نه در صفت | |||||
| قسم خلق از وی خیالی بیش نیست | زو خبر دادن محالی بیش نیست | |||||
| کو به غایت نیک و گر بد گفتهاند | هرچ ازو گفتند از خود گفتهاند | |||||
| برتر از علمست و بیرون از عیانست | زانک در قدوسی خود بینشانست | |||||
| زو نشان جز بینشانی کس نیافت | چارهای جز جان فشانی کس نیافت | |||||
| هیچ کس را درخودی و بیخودی | زو نصیبی نیست الا الذی | |||||
| ذره ذره در دو گیتی وهم تست | هرچ دانی نه خداست آن فهم تست | |||||
| نیست او آن کسی آنجا که اوست | کی رسد جان کسی آنجا که اوست | |||||
| صد هزاران طور از جان بر ترست | هرچ خواهم گفت او زان برتراست | |||||
| عقل در سودای او حیران بماند | جان ز عجز انگشت در دندان بماند | |||||
| عقل را بر گنج وصلش دست نیست | جان پاک آنجایگه کو هست نیست | |||||
| چیست جان در کار او سرگشتهای | دل جگر خواری به خون آغشتهای | |||||
| می مکن چندین قیاس ای حق شناس | زانک ناید کار بی چون در قیاس | |||||
| در جلالش عقل و جان فرتوت شد | عقل حیران گشت و جان مبهوت شد | |||||
| چون نبود از انبیاء و از رسل | هیچ کس یک جزویی از کل کل | |||||
| جمله عاجز روی بر خاک آمدند | در خطاب ماعرفناک آمدند | |||||
| من که باشم تا زنم لاف شناخت | او شناسا شد که جز با او نساخت | |||||
| چون جزو در هر دو عالم نیست کس | با که سازد اینت سودا و هوس | |||||
| هست دریایی ز جوهر موج زن | تو ندانی این سخن شش پنج زن | |||||
| هرکه او آن جوهر و دریا نیافت | لا شد و الاء لاالا نیافت | |||||
| هرچ آن موصوف شد آن کی بود | با منت این گفتن آسان کی بود | |||||
| آن مگو چون در اشارت نایدت | دم مزن چون در عبارت نایدت | |||||
| نه اشارت میپذیرد نه بیان | نه کسی زو علم دارد نه نشان | |||||
| تو مباش اصلا، کمال اینست و بس | تو ز تو لا شو، وصال اینست و بس | |||||
| تو درو گم شو حلولی این بود | هرچ این نبود فضولی این بود | |||||
| در یکی رو و از دوی یک سوی باش | یک دل و یک قبله و یک روی باش | |||||
| ای خلیفهزادهی بی معرفت | با پدر در معرفت شو هم صفت | |||||
| هرچ آورد از عدم حق در وجود | جمله افتادند پیشش در سجود | |||||
| چون رسید آخر به آدم فطرتش | در پس صد پرده برد از غیرتش | |||||
| گفت ای آدم تو بحر جود باش | ساجدند آن جمله تو مسجود باش | |||||
| و آن یکی کز سجدهی او سربتافت | مسخ و ملعون گشت و آن سر درنیافت | |||||
| چون سیه رو گشت گفت ای بینیاز | ضایعم مگذار و کار من بساز | |||||
| حق تعالی گفت ای ملعون راه | هم خلیفست آدم و هم پادشاه | |||||
| باش چشما روی او امروز تو | بعد ازین فردا سپندش سوز تو | |||||
| جزو کل شد چون فرو شد جان به جسم | کس نسازد زین عجایبتر طلسم | |||||
| جان بلندی داشت تن پستی خاک | مجتمع شد خاک پست و جان پاک | |||||
| چون بلند و پست با هم یار شد | آدمی اعجوبهی اسرار شد | |||||
| لیک کس واقف نشد ز اسرار او | نیست کار هر گدایی کار او | |||||
| نه بدانستیم و نه بشناختیم | نه زمانی نیز دل پرداختیم | |||||
| چند گویی جز خموشی راه نیست | زانک کس را زهرهی یک آه نیست | |||||
| آگهند از روی این دریا بسی | لیک آگه نیست از قعرش کسی | |||||
| گنج در قعرست گیتی چون طلسم | بشکند آخر طلسم و بند جسم | |||||
| گنج یابی چون طلسم از پیش رفت | جان شود پیدا چو جسم از پیش رفت | |||||
| بعد از آن جانت طلسمی دیگرست | غیب را جان تو جسمی دیگرست | |||||
| همچنین میرو به پایانش مپرس | در چنین دردی به درمانش مپرس | |||||
| در بن این بحر بی پایان بسی | غرقه گشتند و خبر نیست از کسی | |||||
| در چنین بحری که بحر اعظمست | عالمی ذرهست و ذره عالمست | |||||
| کوپله ست این بحر را عالم، بدان | ذرهی هم کوپله ست این هم بدان | |||||
| کو نماید عالم و یک ذره هم | کم شود دو کوپله زین بحر کم | |||||
| کس چه داند تا درین بحر عمیق | سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق | |||||
| عقل و جان و دین و دل درباختم | تا کمال ذرهای بشناختم | |||||
| لب بدوز از عرش وز کرسی مپرس | گر همه یک ذره میپرسی مپرس | |||||
| عقل تو چون در سر مویی بسوخت | هر دو لب باید ز پرسیدن بدوخت | |||||
| کس نداند کنه یک ذره تمام | چند پرسی چند گویی والسلام | |||||
| چیست گردون سرنگون ناپایدار | بیقراری دایما بر یک قرار | |||||
| در ره او پا و سر گم کردهای | پردهی در پردهی در پردهای | |||||
| حل و عقد این چنین سلطانیی | کی توان کردن گر دانیی | |||||
| چرخ میخواهد که این سر پی برد | او به سرگردانی این سر کی برد | |||||
| چرخ جز سرگشته و پی کرده چیست | اوچه داند تا درون پرده چیست | |||||
| او که چندین سال بر سر گشته است | بی سر و بن گرد این در گشته است | |||||
| مینداند در درون پرده راز | کی شود بر چون تویی این پرده باز | |||||
| کار عالم عبرت است و حسرتست | حیرت اندر حیرت اندر حیرتست | |||||
| هر زمان این راه بیپایان تراست | خلق هر ساعت درو حیران ترست | |||||
| هیچ دانی راه رو چون دید راه | هرکه افزون رفت افزون دید راه | |||||
| بی نهایت کرد و کاری داشتی | بی عدد حصر و شماری داشتی | |||||
| کارگاه پر عجائب دیدهام | جمله را از خویش غایب دیدهام | |||||
| سوی کنه خویش کس را راه نیست | ذرهای از ذرهای آگاه نیست | |||||
| هست کاری پشت و رو نه سر نه پای | روی در دیوار و پشت دست خای | |||||
| مبتلای خویش و حیران توم | گر بدم گر نیک هم زان توم | |||||
| نیم جزوم بی تو من، در من نگر | کل شوم گر تو کنی در من نظر | |||||
| یک نظر سوی دل پر خونم آر | وز میان این همه بیرونم آر | |||||
| گر تو خوانی ناکس خویشم دمی | هیچ کس در گرد من نرسد همی | |||||
| من که باشم تا کسی باشم ترا | این بسم گر ناکسی باشم ترا | |||||
| کی توانم گفت هندوی توم | هندوی خاک سگ کوی توم | |||||
| هندوی جان بر میان دارم ز تو | داغ همچون حبشیان دارم ز تو | |||||
| گر نیم هندوت چون مقبل شدم | تا شدم هندوت زنگی دل شدم | |||||
| هندوی با داغ را مفروش تو | حلقهای کن بنده را در گوش تو | |||||
| ای ز فضلت ناشده نومید کس | حلقه و داغ توم جاوید بس | |||||
| هرکه را خوش نیست دل در درد تو | خوش مبادش زانک نیست او مرد تو | |||||
| ذره دردم ده ای درمان من | زانک بی دردت بمیرد جان من | |||||
| کفر کافر را و دین دیندار را | ذرهی دردت دل عطار را | |||||
| یا رب آگاهی ز یا ربهای من | حاضری در ماتم شبهای من | |||||
| ماتمم از حد بشد سوری فرست | در میان ظلمتم نوری فرست | |||||
| پایمرد من در این ماتم تو باش | کس ندارم دست گیرم هم تو باش | |||||
| لذت نور مسلمانیم ده | نیستی نفس ظلمانیم ده | |||||
| ذرهیام لا شده در سایهای | نیست از هستی مرا سایهای | |||||
| سایلم زان حضرت چون آفتاب | بوک از آن تابم رسد یک رشته تاب | |||||
| تا مگر چون ذرهی سرگشته من | درجهم دستی زنم در رشته من | |||||
| پس برون آیم از این روزن که هست | پیش گیرم عالمی روشن که هست | |||||
| تا نیامد بر لبم این جان که بود | داشتم آخر کسی زان سان که بود | |||||
| چون برآید جان ندارم جز تو کس | هم ره جانم تو باش آخر نفس | |||||
| چون ز من خالی بماند جای من | گر تو هم راهم نباشی وای من | |||||
| روی آن دارد که هم راهی کنی | میتوانی کرد اگر خواهی کنی | |||||