عطار (بیان وادی فقر)/یک شبی معشوق طوس، آن بحر راز
ظاهر
| یک شبی معشوق طوس، آن بحر راز | با مریدی گفت دایم در گداز | |||||
| تا چو اندر عشق بگدازی تمام | پس شوی از ضعف چون مویی مدام | |||||
| چون شود شخص تو چون مویی نزار | جایگاهی سازدت در زلف یار | |||||
| هرک چون مویی شود در کوی او | بی شک او مویی شود در موی او | |||||
| گر تو هستی راه بین و دیده ور | موی در موی این چنین بین درنگر | |||||
| گر سر مویی نماند از خودیت | هفت دوزخ سر برآید از بدیت | |||||