عبید زاکانی (مثنویات)/تا فلک را میسر است مدار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' عبید زاکانی (مثنویات)  از عبید زاکانی
(تا فلک را میسر است مدار)
'


 تا فلک را میسر است مدارتا زمین را مقرر است قرار 
 تا کند آفتاب زر پاشیتا کند نوبهار نقاشی 
 تا بود در میانه‌ی پرگارگردش هفت کوکب سیار 
 تا بود کاینات را بنیادتا بود خاک و آب و آتش و باد 
 جم ثانی جمال دنیی و دینخسرو تاج بخش تخت نشین 
 پادشاه جهان علی‌الاطلاقسایه‌ی لطف حق ابواسحاق 
 در جهان شاد و کامران باداحکم او چون قضا روان بادا 
 زحلش کمترینه دربانیمشتری داعی ثناخوانی 
 از سپاهش پیاده ای بهرامآن که ترک سپهر دارد نام 
 پرتو روی ساقیش خورشیدکفش گردان مطربش ناهید 
 تیر شاگرد منشیان درشسر نهاده بر آستان درش 
 چنبر ماه نعل یکرانشکره‌ی چرخ گوی میدانش 
 خطبه و سکه عالی از نامشبر جهانی ز فیض انعامش 
 رای اعلاش عدل ورزیدهکرمش هرچه دیده بخشیده 
 تا ابد پادشاه هفت اقلیمدرگه او پناه هفت اقلیم 
 دولتش در زمان تیغ و قلمبازویش قهرمان ظلم و ستم 
 بنده کز بندگان آن درگاهکمترین چاکریست دولتخواه 
 داشت اندر دماغ سوداییکه گرش فرصتی بود جایی 
 شمه‌ای شرح حال عرضه کندصورت اختلال عرضه کند 
 دید ناگه ظهیر را در خوابگفت حالی بکن به شعر شتاب 
 من از این پیش بیتکی سه چهارگفته‌ام زانچه هست لایق کار 
 نسخه‌ی آن برون کن از دیوانوقت فرصت به عزم عرض رسان 
 بنده بر وفق رای مولانامیکند بیتهای او انها 
 «عالمی برفراز منبر گفتکه چو پیدا شود سرای نهفت 
 ریشهای سفید را ز گناهبخشد ایزد بریشهای سیاه 
 باز ریش سیاه روز امیدباشد اندر پناه ریش سفید 
 مردکی سرخ ریش حاضر بودچنک در ریش زد چو این بشنود 
 گفت ما خود در این شمار نه‌ایمدر دو گیتی به هیچ کار نه‌ایم 
 بنده آن سرخ ریش مظلوم استکه ز انعام شاه محروم است 
 ملک او تا به حشر باقی بادمهر و ماهش ندیم و ساقی باد»